چرا؟؟…خشم؟؟… کینه؟؟…حالا درست شد….

محروم شدی زعشق ورنجور شدی
از موهبت نور خدا دور شدی
آخر نرسی به محضر مهر و وفا
با دست و مرام خویش مجبور شدی
خشم؟؟
خشمت ز غرور و هیجانت پیداست
از نفرت چشم خون فشانت پیداست
بیهوده ازاین شاخه به آن شاخه روی
آشفتگی از روح و روانت پیداست
کینه؟؟..
این قلب پر از کینه را ویران کن
اسباب غرور خویش را بیجان کن
شاید صفای رفته را باز آری
با پاکی مهر و دوستی جبران کن
حالا درست شد….
خورشید مهر از آسمانت پیداست
از چهره باز و شادمانت پیداست
هر بار که به پیش دوستان میایی
وارستگی ازقلب مهربانت پیداست

ارسال شده در ادبیات | برچسب‌شده | 5 پاسخ

گفتگوی دوستانه

این گالری شامل 1 تصویر است.

تو گفتی : ظهر پیام داده ام این چه جواب دادن است گشت و گذار بی تو چون عمر هدر دادن است در لحظات شاد و خوش جملگی ما به یاد تیم مراد از این پیامک ها خاطره زنده کردن … ادامه‌ی خواندن

گالری‌های بیشتر | پاسخ دهید:

اهلی یا وحشی

پرندگان اهلی بی اختیار هستند
سرگرم دام و دانه در انتظار هستند
فرمانده هر که باشد فرمانبری مطیع اند
مرعوب امر و نهی و بی اعتبار هستند
********************************
پرندگان وحشی صاحب کمال هستند
بر شاخه درختان در قیل و قال هستند
فرمانده ای ندارند فرمانروای خویشند
هفت آسمان به پرواز در عشق و حال هستند
****************************
این نکته چون شنیدی اهلی یا که وحشی
سالار و سروری تو فرمانگذار خویشی
تو اختیار داری از جام حق بنوشی
غیر از لباس فانی رختی دگر نپوشی
15/1/92

ارسال شده در ادبیات | برچسب‌شده | یک پاسخ

غریبی و فقیری

این گالری شامل 1 تصویر است.

امان از غریبی فغان از فقیری که هر دو کشاندند مرا در اسیری نشد لحظه ایکه دلم شاد باشد جدا از عزیزان غم و رنج پیری نبودی ببینی که شب های غربت نشسته کنارم ببینی فقیری خدا بود هرشب در … ادامه‌ی خواندن

گالری‌های بیشتر | یک پاسخ

روزگار 91

می ستاند فقر جان مردمان تنگدست
در خبر ﭐمد ده ها خانه شد بی سرپرست
خانواده زیر یوغ اقتصاد ناتوان
تا کجا تاب ﭐورد باشد در امن و امان
می رود بار گرانی و تورم پر شتاب
می کند بازار کسب و کار و صنعت را خراب
مردم از فردای بهتر نا امید و بی قرار
روز روشن را نمی بینند در این شب های تار
سود جویان هر شرایط را به نفع خویشتن
ثروت اندوزی کنند و از خلایق کاستن
التزامی نیست ﭐنان را قوانین نظام
با تقلب می کنند هر کار ناقص را تمام
با تورم دست مردم می شود خالی و سرد
قدرت بالندگی خاموش و دل ها کوه درد
اتحاد و اتفاق دیگر ندارد اعتبار
این دو تا یار قدیمی گشته اند بیمار وزار
صحبت ارز و دلارست هر کجا ورد زبان
پول رایج بی نشان بی ارزش و بس ناتوان
ارزش ما را به پول و ارز دادن ابلهیست
بر چنین احوال نا سالم به خود باید گریست
ظلم آتش می زند هر جا ببیند خشک و تر
ﭐنکه که در سفره ندارد یک دو نانی بیشتر
این جماعت را دگر شغل گدایی عار نیست
روز و شب فکر شکم بودن باید چاره چیست؟
اعتیاد از یک طرف بیکاری از سوی دگر
رنج کودک های کار از هر مصیبت بیشتر
قصد هر راه علاجی باید و امیدوار
صبح روشن می رسد پایان یابد شام تار
15/11/91

ارسال شده در ادبیات | برچسب‌شده | پاسخ دهید:

جناس…………شاعر میلاد نور

مرحبا ” ستار” ” منسوب” بهشت
سرنوشت خویشتن با “سر”نوشت
بر خلاف نام خود افشا نمود
بس وقایع را که او از “سر”نوشت .
جناس سرنوشت میلاد نور

سلامی دلنشین در فصل سرما
زکرسی دلنشین تر هست بر ما
چه کرسی پایمان را می کند گرم
ولی آن یک به دلها داده گرما
پس سلام بر شما

میلاد نور
صبا یکدم بیا بر من گذر کن
زمن بگذر به هر سویی سفر کن
ببر از من سلامی سوی حشمت آقا
حیاتی را از این مسکین خبر کن .
سالم و سرافراز باشید .
این دو بیتی را دوستی برام در برابر جناس سپر فرستاده :
زبانحال یک پری دیده !! متاهل
آدم به کدوم توجهکنه ؟؟ به حرف دل پری خواهان !! یا حرف دل پری دیدکان !!
یک پری کافی برای جد من
تا کند جاری برایم حد من
یارب از رحمت بکن لطفی به من
تا پری نبود برایم سد من !!
سالها عمر نمودم سپری
ساختم زآهن ایمان سپری
حالیا رحم نما برمن مسکین یارب
برسان بهر من بنده عاصی سپری {3تا پری!!}و

امروز سلام من چو کفتر
آید و به قلب تو زند سر
گر مصلحت است گرامیش دار
گر نیست بگیر دمش ! بده پر !
سلام جناب میلاد
پر نخواهم داد کفتر پیامت را
می نشانم بر دلم مهر با مرامت را
آرزو میکنم همیشه باشی شاد
خوش ببینم صبح و شامت را

طار م تابستان 90

طار م تابستان 90

ارسال شده در ادبیات | برچسب‌شده | پاسخ دهید:

بخشیدم عطا یش به لقا یش

دل ازاین شهر ﮔۥسستم بخشیدم عطا یش به لقا یش
از نیک و بدش ﺠˊستم بخشیدم عطا یش به لقا یش
نا شکر نبودم شده ام بیکس و تنها
شاکر به یکتایی خود بودم و بخشیدم عطا یش به لقا یش
با مردم بسیار زیانکار و فداکار
بایسته درˏمهر گشودم بخشیدم عطا یش به لقا یش
در پای محبت به فرما یش ذاتم
از دشمن و از دوست نرنجیدم و بخشیدم عطا یش به لقا یش
سرمست شدم هم نفس باده پرستان
از مستی و آن جمع پریشان گذشتم بخشیدم عطا یش به لقا یش
با خواهش جانم گرفتم ره رندان
کفران عیان دیدم و بخشیدم عطا یش به لقا یش
از مرحمت عشق چون غنچه شکفتم
از دوری دلدار آزرده نگشتم بخشیدم عطا یش به لقا یش
در سایه هجران و سر سختی دوران
هر شب مزه تلخ جدایی چشیدم بخشیدم عطا یش به لقا یش
گاهی نظر افکند دلم جانب اصحاب توانگر
شایسته آن کاخ نشینان نبودم بخشیدم عطا یش به لقا یش
اکنون هر ﭐن بودم و هستم با خویش رفیقم
این عشق و عزیزی به عالم نفروشم بخشیدم عطا یش به لقا یش
5/11/91
ضرب المثل : عطایش را به لقایش بخشیدم = دیگر حاضر نیستم او را ببینم

صومعه سرا تابستان 91

صومعه سرا تابستان 91

ارسال شده در ادبیات | برچسب‌شده | 4 پاسخ

زمان حال

نه گذشته را ﻋˊﻠˊﻡ کن نه به آینده سفر کن
به زمان حال خوش باش به ندای آن نظر کن
بنشین کنار یاری به صدای چنگ و تاری
ﺒˊر دوستان یکرنگ می و جام را خبر کن
خوش و خرم آن زمانی که به رقصی و بخوانی
به جمال عشق و معنی رخت عافیت به بر کن
گل و شمع شراب و ساقی همه سفره الهی
دگر از خدا چه خواهی تاج معرفت به سر کن
به اشاره نگاری دل و دین به کف گذاری
چو خوشی در کنارش بهر عاشقی خطر کن
به صفای گل و بستان تن خویش را برقصان
به بر هزار دستان به شعاع جان گذر کن
به بهای شادمانی مرگ رنج بی نشان کن
سر و تن فدای جان کن ز حیات من حذر کن
من و ما نیست بادا آنچه هست ذات حق است
بسپار دل به یزدان ، دل به غیر بی اثر کن
13/9/91

صومعه سرا تابستان 1391

صومعه سرا تابستان 1391

ارسال شده در ادبیات | برچسب‌شده , | 8 پاسخ

پایداری

سیدنی

سیدنی


مبادا بر منیت دل ببندی
چو بستی دل به حال خویش خندی
ترا عمری کشد این سوی و آن سوی
ندارد شرم این عفریت پر گوی
ترا بندت کند بر مسند و جای
به فرزند و رفیق و دولت و رای
ندارد رحم و ایمان و صداقت
ولی هر دم بگوید از رفاقت
تو نا مش را بدانی و بخوانی
منم هست هر زمان ورد زبانی
نشد یکبار از او سر براهی !
چه شد هر بار از تو داد خواهی ؟
به هر چیزی به دنیا دل سپاری
شب و روز بر سر آن می گذاری
نداری عشق و ایمان دست بسته است
به شوق بت پرستی روح خسته است
چگونه این بلا شد وصل جانت
نمی دانی و باشد زهر جا نت
به روزی که به دنیا رخ نمودی
ز جمع مردمان آزاد بودی
وجودت کوچک و قلبت چو دریا
به هر چه دست بردی شد مهیا
چه آمد بر سرت آید صدایت
جماعت جامعه زنجیر پایت
بیا یکبار دست از این صنم شوی
فروزان شو درون خانه ات جوی
ببین آنجا ز مهر و عشق مانده است
ترا آنجا کسی از دوست خوانده است
نمی دانی که وقت بسیار تنگ است
حقیقت جاودان بی آب و رنگ است
وجودت چون حقیقت شعله و نور
که زیبایی به نور تو دهد نور
تو آغازی و پایانی نداری
به ذات حق تعالی پایداری
21/7/90

ارسال شده در ادبیات | برچسب‌شده | 6 پاسخ

سهامداری

هر لحظه به راهی برود نفس طمع کار
با عمر عجین گشته تو هست طلب کار
در خواب ببینی شده ای صاحب ثروت
فردا نداری خبر از گیجی رفتار
تبلیغ کنند هرچه که داری ز زر و مال
در سهم فلان ریز و آینده قوی دار
از جای دگر بانگ بر آید چه نشستی
سود تو شودافزون به این معرکه بسپار
آخر تو شوی منتر این بانک و فلان سهم
لیکن

ساحل استرالیا در شهر جیلان

ساحل استرالیا در شهر جیلان

شده ای راحت و کس نیست طلب کار
بعد از دو سه فصلی تو بخندی به گذشته
بیهوده تلف شد شب و روزم پی این کار
11/5/84

ارسال شده در ادبیات | برچسب‌شده | 2 پاسخ