تردید و گمان

ما چه  داریم  و چه  می گوئیم  و می نازیم از آن؟

جهل و بی عقلی و بیماری وغفلت که ندارد  پایان!

چون به  دنیا و مردم  خردورز  جهان  می نگریم

ما چو  یک کودک  پابند  نوازش  همیشه  نگران

گاهگاهی  سخن  از مردم تاریخ  و هنر می گوئیم؟

بهر بالیدن و نازیدن  و  افکار   پریشان  و جوان

گیرم این عین  حقیقت  همه جا بود ولی آثارش کو؟

گر ، داری سخنی  یا  قلمی یا  قدمی  بنما تو نشان

چشم ̗ جان باز کن و چند  ، اطراف  جهان  را بنگر

صنعت  و دانش  امروزی  تو  کو  کجا باشد بمیان؟

چون که  در  خواب  هزاران  ساله  در بند  هستیم

کی بیدار شوند این همه غافل  هست  تردید و  گمان

۷/۴/۹۳

قصه گو

قصه گو

قصه گو از مهربانی ها بگو

از  زبان  عاشق ̗ شیدا  بگو

شور  هستی را  بیاور در قلم

مستی   وامق  از  عذرا  بگو

عشق مجنون را ببین در چهره ی

منتظر   آماده ی   لیلا    بگو

خواستی از درد دل گویی سخن

با وفا  از  یار  بی پروا  بگو

ساغر می شو برای  تشنگی

ساقی از زجر خماری ها بگو

با چراغ عشق رسوا کن  دلی

می ﻜۥشد دلدار خود تنها  بگو

آرزوی  هجرت مرغ از قفس

میرسد  امروز  یا  فردا  بگو

قصه گو از رنج ما گفتی بسی

از شکوه خنده بر لب ها  بگو

قصه گو از گریه گفتی در فراغ

از وصال و دیدن  دل ها  بگو

بعد توفان خشم  دریا می رود

از خلوص ساحل  و دریا بگو

از  بلند  پروازی  زاغ  سیاه

زیر چتر رخصت از عنقا بگو

فصل خواب سبزه زاران می رسد

از بهار و رویش  گلها  بگو

درد زندان را بگو باید کشید

از فروغ  روشن  فردا  بگو

۱۹/۷/۹۳

شب یلدا

امشب شب مستان است

لب ها همه خندان است

یلدای   سیه     گیسو

مهمان عزیزان است

با  قامت   رعنایش

دل ها همه شیدایش

جشن شب ایرانیست

تا صبح نمایان است

هر جا رخ سیمینی

ساغر به لبش بینی

می نوش و به پا کن رقص

این سنت ایران است

پایان  شب  پائیز    

آغاز زمستان است.

۲۸/۹/۹۳

یکرنگی

بیا ای نازنین با ما به پیوند

که هستیم ما همه یاران دلبند

اگر آیی و دل بر ما  سپاری

قدم بر چشم یاران می گذاری

هر آن کو حق ، دلش چون کوه و دریاست

لبش خندان سرش پر شور و غوغاست

نداریم  غم  با  شادی  شریکیم

بدی را رانده ایم با خویش نیکیم

مثال  کودکان  دوریم  ز رویا

نداریم غصه ی امروز و فردا

همین ساعت همین لحظه همین جا

همین است ظاهر و باطن بفرما

۶/۱۰/۹۳

به پا خیز

کجا رهسپاری و چشم انتظار؟!

چو  آواره   دنبال  راه  فرار؟!

به پا خیز و از خویشتن در گذر

که با عقل و منطق نیابی قرار!

قیامت کن ، اندیشه را در شکن

وجودت به دریا و توفان سپار

شگفتا  زمانی   که  دریافتی

دل  آسوده ، باشی ،مانند  یار

دریغا  زمانی  که  نشناختی ؟

دل افسرده گردی غمت پایدار

جهان پیش چشم ودلˏ هوشیار

تمامی فصولش  بود نو  بهار

ولیکن به خر بندگان می دهد

همان شربت تلخ همان زهرمار

۳/۱۲/۹۲

وایبر بازی

 نشستم ساعتی در کنج خانه

که از دلدار خود گیرم نشانه

نیامد یار من هرگز به خانه

به شک افتادم و کردم بهانه

به ناگه من صدایی را شنیدم

سرک بردم به چشم خویش دیدم

که یارم گرم بود با وایبر خویش

چنان سرگرم محبوب دل خویش

به خود گفتم غلط کردم خدایا

مرا کن وایبرش با قول هواله

که وایبر باز سلطان زمانست

که هر بی وایبری بی همزبانست

خدا رحمی تو بر احوال ما کن

که دنیای مجازی پر توانست

۴/۱۴۰/۹۳

آدمکشان

انسان   نمای   آدمیخواره   و   بی اصل   و  نابکار

قتل عام می کند مرد و زن و کودک بی شرم  و اختیار

ای کاش ﻜˊر بودم و کور، نبودم در این روزگار شوم

باشم شاهد ﻤۥردن کودک مانده در صف مرگ و انتظار

شرم می کنم که ببینم درمقابل چشمانم کشتار می کنند

کاری نمی کنم  دست روی دست  و پریشان و دلفگار

داعش سخن  به زبان آورده  و می گوید این  چنین 

دنبال  من نگرد  همسایه تو ام   در شهر و هر دیار

در   دست  من  آنکه   نهاده  است  تفنگ  و  توپ

گفته  است  بگیر جان   مردم   بیچاره  هزار  هزار

آنان من و تو مردم دنیا را برده ی خویش کرده اند

گر من بروم مزدور دیگری بیاید  به  میدان کارزار

در  ﻜﻠﱢه ام  هر  آنچه  نهادند  نفرت  است  و مرگ

در   قلب  من  آتش  کینه  نشاندند  و زهر  ماندگار

من    صاحب    اختیار    نیستم  ،  حیوان ̗  ناطقم

شیطانم  و  سراپا   عقده  و   بیمار    و   کینه دار

خواهی  مرا   بشناسی  چندان  از  تو دور  نیستم

هر نا خلف  چو بدیدی  من هستم   حیوان  آشکار

رخسارم چو آدم  و در ذاتم  گناه  لانه  کرده است

حیوان نمی ﻜ ۥشد نسل خودش نیست این نحله برقرار

اهرمن   صفت  ذاتش  هست   ز  مخلوق  پست  تر

او درمیان ماست دنبال فرصت و می کند آدمی شکار

۱۱/۶/۹۳

روز قیامت

اینجا کجاست ؟ آخر دنیاست؟ روز قیامت است ؟

شیطان متحیر ز بیداد آدم است  روز قیامت است ؟

تخریب می کنند شهر ها و به آتش می کشند خانه ها

در دست ها به جای گل ، تفنگ است روز قیامت است؟

مردم بی پناه ، شهرها بی دفاع ، نیست سد وسنگری

آنسو نعره آدمکشان به پاست روز قیامت است ؟

فریاد و شیون کودکان زنان به آفاق می رسد

گویا فقط خدا شاهد آنست روز قیامت است

آدمکشان چه آسوده بهر سوی برپا نموده اند

پایگاه آدمکشی و کشتن رواست روز قیامت است

این جانیان به امر آدمکشان سرمایه و قدرت و سلاح

نابود می کنند بناها و محشر به پاست روز قیامت است

بنگر به درمان ماجرا که بشر ناجی بشر شد ست

درمانگر که خودش ناظم جفاست روز قیامت است

آخر نمی رسد روزی شاهد پایان ظلم و ستم شویم

تا این بشر که آلوده گناه و خطاست روز قیامت است.

۲۰/۵/۹۳