خنده بر لب کیمیا شد

در نداری و فقیری عمر ما رفت و فنا شد

کارکران در حال کارند
کارکران در حال کارند

هر دری را چون گشودیم آن در بسته ما شد

هر سحر چشمی نهادیم به امید روشن روز

شام تاریکی رسیدوکفش و رخت تن ما شد

ناسپاسی ها ز یاران و نا کامی های دوران

می کشیدیم و سر ما بود که دایم بی کلاه شد

بر تن حسته رساندیم بار نفرین و ملامت

روح پژمرد و شریک درد بی درمان ما شد

باورم آمد که عالم سفره جود و کرم نیست

نعمتش بر بی نیازان نکبتش نصیب ما شد

خنده تا دیروزخویشی با لب وسیمای ما داشت

حال خاموشی گرفته خنده بر لب کیمیا شد

من دلیلم آفتاب و تابشش از بام تا شام

بین طلوع و هم غروبش دور از ایوان ما شد

شهر ما بالای شهری داردو پائین شهری

وضع ما تا یاد داریم زیر شهر ماوای ما شد

بر دلم آمد گواهی نیست یکسان عدل و یاری

آنچه در تقدیر داریم مستمندی یار ما شد

آنکه ما را آفرید و عا دت و اعمال ما دید

اتفاق بر ما نهاد و شاهد بلوای ما شد

بر چنین رفتار گشتیم مبتلا تا روز محشر

هر که در پندار و کردار از خردمندی جدا شد

حیاتی8/11/90.

مصدر زندگی کج است

گم شده خورشید خرد راه ثواب بسته است
زینهمه اعمال گناه دل به عزا نشسته است
دوستی و مهر و وفا یار سفر رفته است
شرارت آرمان کس عبد و غلام نکبت است
پر شده باطن ز ریا بوی تعفن سر و پا
خدعه و نیرنگ زنی تاج سر جهالت است
عشق مجازی هنرش ورد زبان نا کسان
عشق حقیقی اثرش مرده به باد رفته است
راه صواب کج شده راه گناه مرتب است
چون به ادب خو کنی بی ادبی مفاخر است
گر به نجات رو کنی سخره ابلیس و ددی
بین به کجا رسیده ایم شرم و حیا تظاهر است
بین دل ما به جای حق گشته رفیق معصیت
گذشته آب از سرش مانده و غرق حیرت است
رنج و عذاب می کشد آنکه مدارا صفت است
چونکه درون مردگان زندگی اش معذب است
حیاتی20/10/90

اخلاق به زبان ریاضی
اخلاق به زبان ریاضی
.

گل محمد افغانی

بیات ترک عبادی ملک
گل محمد افغانی نشسته بود پشت نرده های آن سوی خیابان
طرف دیگر نرده های شهر جائیکه من
پر شده بودم از نگاه دیدار او
شوقش مرا آن سوی نرده ها برد
به کنارش که رسیدم
سایه درختی سقفی خنک بر سر ما بود
قابلمه اش بر سر اجاق غلغل می کرد
گل محمد با آن شکم خود سیر می کرد
گل محمد بیکار و فقیر و بی کس و بیمار شده بود
چند روز پیشتر کاری داشت
کارهای سخت
ساختمانی رابا جان و دل انجام می داد
هر چه می دادند می گرفت
شکوه و شکایتی نداشت
امروز بیمار و درمانده شده بود.
پشت دیوار آن خانه اجازه داشت
رنج و اندوه را با سیر نشدن و گرسنگی همیشگی
مزه کند.
نشد که با دلسوختگیمان فقر گل محمدها را درک کنیم
در د یار و سر زمینی که گل محمدها بسیارند
افغانی یا ایرانی اند
دنبال جنس قیمتی داخل زباله های منزل من و تو
می گردند
با همسلکانشان بر سر جنس قیمتی مرافعه می کنند
گدا و فقیر شده اند
از شهرها و دهات اطراف آمده اند
نگاه و قلب و احساسشان مثل ماست
آنها هم آدمیزادند
غول فقر آنها را به گوشه خرابه ها، پارک ها و مسجدها کشانده است
اگر جوانند زیر بیست سالند
تو آنها را هر روز
با دست فروشی
آشغال جمع کنی
جارو کشی خیابان ها
زنبه کشی کنار ساختمانها
می بینی
از کنارشان می گذری
چهره آنها را در فقر زشت می بینی
این زشتی فقر را جامعه به آنان ارزانی داشته
گل محمد یک انسان است
گناهش فقط آمدن به دنیای ما بود
اگر دست خودش بود نمی آمد
پدر و اجدادش هم اسیر زشتی فقر شدند
این بدبختی را قرن هاست تحمل می کنند.
آنها شکایتی ندارند، آنها هم انسانند
و چون انسان هستیم
نمی خواهیم ببینم همنوعانمان به عذاب زنده ماندن اسیر شوند
و چون انسانیم ،آب و خوراک و سر پناه می خواهیم
و خدا را به شهادت می گیریم
روزی که ما را اشرف مخلوقات آفرید
ما را برهنه و بی تن پوش آفرید
این زمین زیبا و کهکشان ها آفرید
روی زمین آب و غذاو سرپناه داد
ما را در قلب و احساس و اندیشه مشترک آفرید
حال ما 6 میلیارد انسان مشترکات را کنار گذاشته با
افتراق زندگی می کنیم
میلیون ها انسان گرسنه ، درمانده و فقیر می شناسیم
قرن هاست از هم جدا افتاده ایم
کر و کوریم ، حیله گر و مکار و بی عاطفه ایم ظالمیم و مظلوم ، جنایتکار و خیانت کاریم، حسودیم و حریص
قدرت طلب و پول پرست و استثمارگریم .
در تیرگی قلب ،عشق و محبت و شفقت رنگ باخته است
ترانه و موسیقی و شعر ما
سرهم بندیهائی شده اند
و ماهیت زشت ما را نشان می دهند
ما خود را انسانیت را ، عشق را و زندگی و خدا را به سخره گرفته ایم .
18/7/83

.

دوست آزاری و دشمن پروری

الموت
تمشک دریاچه اوان

می شناسم من تو را اندر گذار سالها
دردهای مشترک پیوند داده جان ما
حال دشمن با توان ومنطق خیره سرش
مانع هر وحدت و قصدش جدا سازی ما
هر چراغ روشنی و نور بر پا شد کنون
رو به خاموشی نهاده در چنین حال و هوا
این به ظاهر دوستان و به باطن دشمنان
نیستند ازسنخ ما و فتنه ها کرده به پا
ما همان فرزند کار و عشق بودیم و جهاد
لیک ما را رانده اند از وصلت آن سالها
ما به آب و نان اندک سفره های بی ریا
شاد بودیم و وارسته در صلح و صفا
خانه های کوچکمان جای مهرو دوستی
با همه همسایگان بی رنگ بودیم و ریا
چشم یاری بسته اند تنها و بی کس کرده اند
یار باشند ناکسان را طی کنند این ماجرا
من اگر زخمی تو باشم بیابم مرهمی
لیک زخم دشمنان را نیست درمان و دوا
دوستان با وحدت و یاری بیابند راستی
دشمنان در کوششند تا کج کنند این راه را
دشمنان با مردم آزاری و ایجاد نفاق
عهد وپیمان بسته اند تا بشکنند پیمان ما
سال های رنج بردن دادن صد ها شهید
شد مهیا دفع دشمن ملک و ملت شد رها
انتظار مابه وحدت بود و صبر و دوستی
چند صباحی بود و یادش ماند در دل های ما
روز بهروزی رسد روزی ببینی آن زمان
شادی و خنده بر آید از سرا و خانه ها
مشکل ما دوست آزاری و دشمن پروری
ما بدین اوصاف باید طی کنیم راه خطا
دوستان باشند پرچم دار آئین و خرد
دشمنان باشند ویرانگر به عقل و دین ما
مردمان سر زمین ما باشند خردمند و شهیر
جای پای صالحان دارند نباشند بی نوا
گر به دنیا بنگریم و مردمان نیکبخت
جمله با هم در تعامل مردم بی مدعا
19/6/89
.

پایداری

سهروردی
طارم

مبادا بر منیت دل ببندی
وجودی که به بادی هست بندی
ترا عمری کشد این سوی و آن سوی
ندارد شرم این عفریت پر روی
ترا بندت کند بر مسند و جای
به فرزند و رفیق و دولت و رای
ندارد رحم و ایمان و مروت
به کام بی شعوری داده عا د ت
تو نا مش را بدانی و بخوانی
منم هست هر زمان ورد زبانی
نشد یکبار بی او سر نمایی
چه شد هر بار از دردش بنالی
به هر چیزی به دنیا دل سپاری
شب و روز بر سر آن می گذاری
نداری عقل و فرمان دست نفس است
به شوق بت پرستی روح خسته است
چگونه این بلا آمد سراغت
نمی دانی و این باشد جهالت
به روزی که به دنیا پا نهادی
ز هفتادو دو ملت آزاد بودی
وجودت کوچک و قلبت چو دریا
به هر چه دست بردی شد مهیا
چه آمد بر سرت آید بیا دت
جماعت جامعه زنجیر پایت
بیا یکبار دست از این صنم شوی
فروزان شو درون خانه ات جوی
ببین آنجا ز مهر و عشق مانده است
ترا آنجا به سوی دوست خوانده است
نمی دانی که وقت بسیار تنگ است
حقیقت جاودان بی پای و بند است
وجودت چون حقیقت شعله و نور
که زیبایی به نور تو دهد نور
تو آغازی و پایانی نداری
به ذات حق تعالی پایداری
21/7/90

.

شغال ها

میهن ای میهن
گند زده خانه ما ز دست چند بی سر و پا
نمی کند گور خود ونمی رود ز شهر ما
شبانه روز ساختیم به زحمت و تلاش ها
صحن و سرای این مکان به عشق ها و شور ها
خرد و کلان این دیار همیشه وقف کار شد
نبود ساعتی درنگ زیر فشار سال ها
نمی شود صبور بود گذاشت دست روی دست
که تا شود خانه خراب به دست این شغال ها
دست دراز نا بکار شکسته وصل دوستی
برده شبانه بی صدا کفش و لباس بچه ها
ما همه عهد بسته ایم تا نکنیم شکایتی
ز بزدلان بی خرد ز خاطیان بی نوا
لیک چنین معرکه ای بپا شده ز دشمنان
ریشه ظلم ار نکنیم شویم لئیم بی نوا
ثروت و مال می برند هست راه چاره ای
هان نبرند شرافت و فراست و دین ما
شوکت و فخر دنیوی هست برای مردمان
عزت و عشق و افتخار هست اعتبار ما
نیست عجب در همه جا دزد و شریک دزد هست
لطمه زنند به اقتصاد و صنعت و دوام ما
چاره کار آن شود علم و فنون و تجربه
به دست کاردان دهیم کو بنماید این بها
دور کنیم ز خویشتن هر که رفیق اجننبی است
جدا کنیم ز هر مجال این سره از نا سره ها
در آن شرایط و زمان امید پیروزی هست
شوند خلایق راضی چنان رضایت خدا
16/7/90

.

دیروز و امروز

دوش دوش ملودی قدیمی مهسا
آپارتمان یک تمثیل است.این تمثیل در واقع جای وطن را گرفته است البته نه برای همه. موطن که همه خواسته های ماست ،فرهنگ ،اقتصاد؛سیاست ، دین ،زبان ،نژاد و… و بدون آن ما هویتی نداریم امروز فراموش شده و بگوشه ای افتاده است .ما سرگرم خود شده ایم و این مشکلات از زمانی شروع شد که پس از فراموشی وطن ، ما گرفتار خود شدیم.نجات ما در وطن و یکپاچگی ماست .
این آپارتمان که موطن ماست
سرای شادی و ناشادی ماست
در داخل آن گشته مهیا
هال پذیرایی مطبخ زیبا
کفپوش های آن به رنگ قالی
رفت زیلو و قالی به کناری
آرامش این خانه محالست
در هر طرفش قیل و قالست
در گذشت های نه زیاد دور
خانه ها کمی بزرگ و پر نور
بودند همه از کوچک و مهتر
یک یا دو اتاق بنود بیشتر
اهل خانه بودند مهربانتر
در کنار هم شاد مان تر
از احوال هم با خبر تر
در یاری بهم با وفا تر
خانه ها درش به روی هم باز
محله ها فراخ ازاد و دلباز
همه همسایه ها یار و وفادار
در ناخوشی ها مثل پرستار
هر کوچه برای خود سری بود
بهر رتق و فتقش وارسی بود
اتحاد بین اهل کوچه
آگاه در ضعف محله
گر انجمن یا مجلسی بود
آن جمع برای چاره ای بود
در شادی و غم نبود فتنه
در ترک گناه بود راه توبه
در روز عزا و سوگوای
یکدل همه در بی قراری
در روز نشاط و شادمانی
رقص آمده هر پیر و جوانی
هر پنجره ای بروی مهتاب
در تابش نور خوش آفتاب
بازی الک دولک یا هفت سنگ
در دشت وسیع می شد هماهنگ
شب ها خوابیدن رو پشت بام ها
با عشق و امید به صبح و فردا
عا شق شدن های نو جوانی
نامه های عشقی و نهانی
احترام گذاشتن به بزرگان
گوش جان سپردن به حکیمان
انزجار خلق از مفت خواران
اشتراک و کار با کاردانان
فرزند از پدر فرمانبری کرد
معلم بر شاگرد مهتری کرد
از علم و عمل حمایتی بود
اجرای عمل بهبودی و سود
معلم درس می داد بی کم و کاست
ز شاگردان فهم درس می خواست
دریغا آن صفا و آن غنا رفت
کنون آشفته ایم و دست رو دست
نمی یابی دگر آن شور و شادی
نمی کنی ز احوالم تو یادی
نبینی دوستی رحم و مروت
ببینی دشمنی نیرنگ ونفرت
برادر با برادر در رقابت
رقابت بر سرآمال و شهوت
رفاقت ها گرفت رنگ زمانه
رفیق پول و ثروت شد بهانه
به دستت ار نباشد کاروباری
تو درعزت نه ای هست خواری
اگر دانشور و عالی مقامی
به تامین معاشت در بمانی
اگر دلال و کاسب کار باشی
به زودی صاحب اموال باشی
اگر استاد مکر و حیله هستی
ره صد ساله را یک روزه بستی
اگر شرمت بیاید مفت خواری
به سختی و مرارت کار داری
دریغا وضع ما عین شرنگ است
خوشی و نا خوشی هامان دو رنگ است
اگر پایان بدانی کار اینجا
ترا یکسان بیاید زشت و زیبا
نداری تاب سختی را کشیدن
شود عمرت سراسر رنج دیدن
اگر دنیا همین دنیای ما بود
دگر این زندگانی بی بها بود
بدان اینجا فقط یک امتحان است
بشر مختار خیر و شر آن است
شود با مهرو نیکی صبح شب کرد
ویا با کینه توزی ها سحر کرد
وطن آغاز مهر و دوستی هاست
نبودش سلطه شوم بدیها ست
ترا باشد کدامین راه جویی
خرد ورزی فضیلت راست گویی
رذالت کینه جویی دشمنی ها
خیانت یا جنایت برتری ها
در این خانه برهر نقش باز است
و ما در خواب و این شب ها درازست
8/7/90
.

مهر و محبت برسد

در این سرای بی کسی شجریان
نگذاشتند صدایم به صدایت برسد
درد و اندوه نگاهم به نگاهت برسد
من و تو یک تن و یک قافله و همراهیم
گر شود یاری حق دست هدایت برسد
تو صبوری کن ای یار قدیمی همرزم
در دولت بگشایند و کیاست برسد
زندگی خوش گذرد اگر انصاف و عدالت باشد
تلخ باشد زمانی که کین و عداوت برسد
من و تو دیر زمانی است ساکن این شهر و دهیم
دشمن دین و وطن عقل و خرد بر سر عزت نرسد
صنعت و مزرعه آباد شود از من و تو
کشور از همت مردانه به قدرت برسد
یاد آور بهاران کز نفس باد صبا
چو برد سردی دی قهر زمستان نرسد
یک نشانی ز شهیدان مردانگی و غیرت بود
گر پاسدار شرفیم اهرمن و دد نرسد
چون کشیدیم بسی رنج پی راندن دیو
خوشدلیم دانه زحمت به درایت برسد
خانه عشق بسازیم و جوانمردی و شور
بر توانمندی ما ننگ و فلاکت نرسد
ما مسلمان و ایرانی و آزاده دلیم
رنج و محنت برود مهرو محبت برسد
12/ 11/ 88

.

گشتیم همگی رئیس خانه

Atahualpa
زیبایی تو چه دلبرانه
زشتی ببرد به یک نشانه
چند بار بگفتمت رها باش
زین رنگ و لعاب ناشیانه
یک عمر ترا اسیر خود کرد
عبرت نکنی به صد بهانه
بر بام غرورت ار نشاند
رندانه ترا کند روانه
افتی به درون چاه غفلت
گردی اسیر دام ودانه
هر کس به خیال خویش دانا
زندانی فکر بی کرانه
از دیدن روی دوست محروم
بیماری و درد بی نشانه
دارنده برای ما بنا کرد
صد گلشن و باغ جاودانه
گشتیم به حریم دوست مهمان
روزان و شبان شادمانه
این حرمت و این عزیزی ما
بر پا ز یار مهربانه
تا آنکه عنان به دست ما کرد
گشتیم همگی رئیس خانه
آن روز خوش و بهار خوش رفت
هر کس بزند ساز و نوای خودسرانه
آن نظم و نظام ها فرو ریخت
بی نظم و حساب و جاهلانه
اکنون هر آنچه هست زشت است
زشتی شده چهره زمانه
از دین و مذهب و هر آئین
بازیچه کفر وگناه و غافلانه
باید بریم دست دعا سوی خداوند
باز آرد آن عزت و آن عشق یگانه
ما را به تن و روح و روان پاک نماید
ﭐن مرغ سفر کرده باز ﭐید سوی ﭐشیانه

30/6/90

.