نه گذشته را ﻋˊﻠˊﻡ کن نه به آینده سفر کن
به زمان حال خوش باش به ندای آن نظر کن
بنشین کنار یاری به صدای چنگ و تاری
ﺒˊر دوستان یکرنگ می و جام را خبر کن
خوش و خرم آن زمانی که به رقصی و بخوانی
به جمال عشق و معنی رخت عافیت به بر کن
گل و شمع شراب و ساقی همه سفره الهی
دگر از خدا چه خواهی تاج معرفت به سر کن
به اشاره نگاری دل و دین به کف گذاری
چو خوشی در کنارش بهر عاشقی خطر کن
به صفای گل و بستان تن خویش را برقصان
به بر هزار دستان به شعاع جان گذر کن
به بهای شادمانی مرگ رنج بی نشان کن
سر و تن فدای جان کن ز حیات من حذر کن
من و ما نیست بادا آنچه هست ذات حق است
بسپار دل به یزدان ، دل به غیر بی اثر کن
13/9/91







