راه مردم

مردم ̗  ایران  هستند   مردمی   درد   آشنا

برنمی تابند و می جویند ،درستی ،صدق را

صبرشان چون صبر ایوبست و آگاه و قوی

می گذارند  دست دشمن باز، تا  که گردد منزوی

اعتمادی هم نخواهند داشت به تشکیلات و حزب

هر کسی  با  حزب   آمد   عاقبت   شد   منقلب

کار ̗ روشنفکر و دانشجو ، مخالف  یک  طرف

کار ̗ مردم  خویشتن داری ، صبوری  بی طرف

هر حکومت چون در ایران بر سر کار آمده است

بی حضور و نقش مردم  نادم  و شرمنده   است

رفته اند  و  برده اند  اموال   مردم    بی شمار

آنچه  از  آنهاست  خفت  ،  صبر مردم   پایدار

بار کج هرگز نخواهد رفت  به  مقصد  هوشیار

آنچه  می ماند  عدالت  ،  دادخواهی    استوار

۱۵/۴/۹۵

جایگاه امروز ما

جایگاه امروز ما

من  نمی گویم  از   تو  بهترم

در  میان   همقطارانم   سرم

صاحب  جاه  و جلالی نیستم

لیک می دانم چه هستم کیستم؟

تو به فکر تعطیل حسب ̗ اتفاق

بر سر کار آمدی  پر  طمطراق

میز و تخت و دفتر کارت بدان

نیست در شان تو حق مردمان

امتیازی  هم  نداری در  مرام

می زنی بر شوربختان  اتهام

کاردان  و  با  لیاقت  نیستی

صاحب عقل و درایت نیستی

بخت و اقبالت ترا سرور نمود

دولت ومال ومنال بر تو گشود

فارق التحصیل شده خانه نشین

نیست کاری تا نگردد شرمگین

بعد عمری زحمت درس و کلاس

ول بگردد هر کجا و آس و پاس

شغل  دلالی   و  واسطه   به  راه

روز صنعتگر چون شب ها سیاه

کشوری که مردمان  و ناظمش

در نزاع و در جدال و کشمکش

هیچ   آبادی   نگردد     پایدار

نیست  ایمانی  بر  اجرای  کار

روستاها ، شهرها  مثل  همند

ریشه خود را به نوبت می زنند

پول و ثروت دخل و خرجش دولتی

نیست  ملی  ،مردمی ، ملیتی

بودجه هر سال  تعیین می شود

خرج لبنان و فلسطین  می شود

کوچه ها و سازه ها  و شهرها

عمر کوتاهش چو عمر گربه ها

عمر آسفالت هست یکسال ودوسال

چاله  چوله  گشته  از  دم   پایمال

مزرعه ، از  درد  بی  آبی   خراب

چشمه ها  از  بارش  کم  در عذاب

هر  کجا  در  دره ها  سد  ساختند

بر   طبیعت    تاختند   و   باختند

گندم و جو،  لپه  و ماش  و نخود

خسته شد دهقان و ̗شت از یاد  ۥرد  

کو برنج صدری آن شاهکار بی زبان ؟

هست  برنچ چینی و هندی میان  سفرمان!

ما که سرهم کارهستیم پیش خود صنعتگریم !!

واشر و ماسوره از چین و ماچین می خریم ؟؟

صنعت  خودرو  برای ما شده  یک  افتخار

یک مدل ، ده ها مدل،در صف خریداران هزار!

یک دستگاه از مدل هایش استاندارد نیست!

نمره استانداردهایش می شود ازصد بیست!

ارتباط   ما  و کشورهای   دیگر  ناصواب

نیست از روی درایت سرسری و بی حساب

ما به هر شکلی خود را خودکفا دانسته ایم

در عمل با خود فریبی راه خود را بسته ایم

خود کفا هستیم چون داریم  معادن  بیشمار

می فروشیم هرچه هست آیندگان ما را چکار؟؟

هر جناح و قدرتی در فکر مردم نیست ، نیست

فکر آنست تا بگوید او رسول و مردمیست

مردم  از ناکاری  دولت  صبوری می ۥنند

منتظر هستند ببینند کی شهان دل می ﻜˊنند

آنچه برجا مانده است از کشور جمشید جم

فقر ،  بیکاری ، تورم ،  ناتوانی ، لاجرم

۸/۲/۹۵

روز پدر همکاران قدیمی ایران ترانسفو

روز پدر همکاران قدیمی ایران ترانسفو

صاحب نظر صنعت و همکار قدیمی ̗رد آمده با هم در این روز پرآواز

تبریک بگویند در روز پدر ، عشق به همدیگروتقدیر از ایران سرافراز

جمعی  که  در  صنعت  ̗ برق منشا ء و بنیان چنین  ، کار عظیمند

با  تجربه  در  صنعت  برق ، تولید ̗  ترانس ، جملگی از بهترینند

در  جنگ  تجاوز گر  دشمن ، همه  با  همت  و همکاری  و یاری

مشغول به تولید شب و روز شدند بی غم  و کمبود و داری و نداری

در سردی و گرمی محیط کارگران گرم به تولید و تلاش وپیاپی به جنبش

یاران دگر همقدم و یاور با ارزش و همراه دراین راه پر زحمت و کوشش

از پایه گذاران قدیمی مهندس اسدی هست که مقامش همیشه گرامی است

با  همت  او گشت  ترانسفو  ایستاده  بر پا  که  خود  کار  عظیمی است

در  رهگذر  این صنعت  پر ارج  و گرانقدر  دگران  هم  بسیار  عزیزند

یاران ̗ شهید ، کارگران ، کارکنان  و  خدمات  همواره  سالار  و شریفند

باید نظری کرد به یار دگری ، مهندس مظفری مدیر عامل آن دوره و صنعت

در جنگ  و فقدان سرمایه  گرفتاری ̗ دولت  می کرد هدایت صنعت  به  درایت

از بانی و بنیان گذاران قدیمی ، چند بگویم ، مهندس پیروی و صالحی ما

از  شخصیت  و ارزش  بالا  که داده خداشان  به آنان ، بسی ، همت والا

هر قدر بخواهم از منزلت یاران ̗  ترانسفو بگویم ، خدایی نتوانم ،  معذورم  و نادان

می بوسم، دستان پر زحمت و با وحدت یاران جوانم ، در این صنعت با ارزش ایران

۳/۲/۱۳۹۵

 

هرچه امروزست فردا هم بپاست

هرچه امروزست فردا هم بپاست

ما به دام رنج و در بند فنا

کو  آبادی  و  آزادی  ما

طالع ما را نوشتند از ازل

گرد ناکامی و کار  مبتذل

تا ز حق گفتیم قربانی شدیم

در درون خویش زندانی شدیم

 روزمان شد چون شب هامان سیاه

نیست محرابی به آن جوئیم پناه

ثروت و سرمایه ها  گردد  هدر

می رود از دست مردم  بی اثر

می شوند هر روز مردم بیشتر

در  فقیری  و نداری  محتضر

هرکه بامش بیش برفش بیشتر

از   برای   صاحبان    مقتدر

هیچکس خواهان این بنیان نبود

بی ثباتی راه این زندان گشود

خادمی  بودیم  همدل همزبان

با  مروت مهربان  همداستان

حال  بنگر ما همه  مثل  همیم

چون بهر سازی در رقصیدنیم

مجلس مطرب چون  آید  به  سر

می شود آهنگ و سازش بی اثر

گر همین امروز رویم بر راستی

می رود فردا  ،  تباهی ،  کاستی

گفت حکیم آینده در امروز ماست

هرچه امروزست فردا هم بپاست

۲۷/۱/۹۵

زندگی(۲)

زندگی(۲)

سخت نگیرید زندگی را  دوستان

زندگی بس ساده است و مهربان

محفلی  سازید از  یاران  خویش

شاد باشید خنده رو بی کین و کیش

زندگی هر لحظه در پیش شماست

چون خدا خواهان و نزدیک شماست

درد و غم از سینه ها بیرون کنید

قل قل عشق از صفا جیحون کنید

صبح و ظهر و عصر و شب اقبال ماست

این بساط خرم بر احوال ماست

خوان  نعمت  را  خدا ای یاوران

بهر  ما  آورده ،  روزان و شبان

نعمت او را نهایت نیست نیست!!

عشق او را کس نداند چیست چیست؟؟

فکرهای من  کجایم  او کجاست

من چرا صاحب کمالم او گداست

زودتر   از   کله ها بیرون کنیم

تا   توانیم شهر ها گلگون کنیم

آنکه این کون و مکان را آفرید

بهر ما از عشق و از جان آفرید

گاهگاهی ما چو تنها می شویم

در غم  امروز و فردا می شویم

این  همانا  لحظه اغفال  ماست

چون خداوند شاهد احوال ماست

تو بدان آن لحظه بی جان نیستی

بی وجودش مست ̗ مستان نیستی

خنده ها واشک ها جاری کنیم

زندگی تا هست همیاری کنیم

۱۹/۹/۹۵

تا کجایی پیش من ؟

تا کجایی پیش من ؟

کاش  آنروز  دیدار  ،   می گفتی  به   من

تا کجا داری صبوری ؟ تا کجایی پیش من ؟

کاش من  هم  می توانستم  بگویم  آشکار

با تو هستم تا تو هستی پیش چشمم پایدار

زندگی  آغاز  کردیم  هم   نوایی    یافتیم

عشق را در لحظه های پیش هم می ساختیم

رسم و آداب زمان  را ما  بدون اختیار

با کمی بالا و پایین می نمودیم برقرار

اختلافی  در  تفاوت ها  می شد  آشکار

با شکیبایی خزان می رفت و می آمد بهار

یادمان  هست با  تمام  قهرها  و  آشتی

عشق و دلداری می برد زهر تلخ  کاستی

تا که  روز سخت  ترک ͵ زندگی با هم  رسید

چشم من با چشم تو در لحظه ای در هم  تنید

هر دو در چشمان هم گفتیم با هم این سخن

تا کجا داری صبوری ؟ تا کجایی پبش من ؟

۹/۸/۹۵

زندگی یا مردگی

زندگی یا مردگی

غریب و بی نشان  در  زادگاهم

ندارم چاره ای گر چاره خواهم

هزاران  مثل من  در سرزمینم

به رنج و محنت وغم همنشینم

هزارانیکه   آزادی     نداریم

زمین و ملک ̗  آبادی نداریم

به حق مرد و زن نا آشنائیم

به بود و یا نبودش بی پناهیم

همیشه حاکمان در هر زمانی

شدند حاکم بهر شکل و نشانی

ندیدیم ما کرامت های انسان

هرآنچه دیده ایم محنت فراوان

همه  دنیا به  قانون  اساسی

 شوند  ملزم بدون ناسپاسی

حضوری ما نداریم در شراکت

کنیم همت به قانون و سیاست

گروه و دسته و احزاب و شورا

ندارند  قدرتی  در  نظم و اجرا

به تاریخی که در پیش رخ ماست

شعور و نقش ما در آن هویداست

اگر اکنون به دام افتاده هستیم

ره آزادگی برخود نبستیم

اگر روزی زبان  و دانش ما

زبانزد  بود در هر کنج دنیا

کنار هم ، ده ها  قوم  بودیم

به صنعت مزرعه همت نمودبم

به  دین و اعتقاد با هم  برابر

به دولت، حاکمیت یارو یاور

به کشت و کار  ابریشم    سرآمد

از ایران تا به چین در رفت و آمد

کشاورزی , در آن روزگاران

ز ایرانی و شرقی یافت سامان

صدور هر متاع در شکل محصول

به هر جا منتقل با شکل معمول

غرور ما شرافت بود و میهن

برای  ما  همچون    پاره تن

رشادت ، پاسداری حفظ  عزت

کنار هم به شادی جشن و شوکت

مراسم بهر جشن  مهرگان  بود

که در هر گوشه ایران عیان بود

کجا رفت آنهمه ، آواز ̗ شوکت؟

کنون  افتاده ایم از ناز و نعمت؟

از آنروزی که خود باور نبودیم

به کار و علم هم یاور نبودیم

خرد را گوشه ای تحدید کردیم

به راه و عقل خود تردید کردیم

به کیش دشمن خود پا نهادیم

غلامی ، بندگی را راه دادیم

چه حاصل شد ، ز دور بردگی ها

به تحت سلطه ی بالا  نشین ها

چه می بیند ، این افتاده در چاه

نه خورشید و نه آن زیبایی  ماه

سراب  زندگی  از  دور  پیداست

به دنبالش صفا ، انگار آنجاست ؟

نکردیم  زندگی  و زنده باشیم

کشیدیم مردگی و مرده باشیم

شکایت های ما پایان ندارد

برای درد ما درمان  نیارد

۲۵/۶/۹۵

خرابستان

خرابستان

دل به محنت داده ایم و مصلحت اندیش ̗ نادان گشته ایم

دائما ” ماتم گرفتن ، صاحب  ̗  دلهای  نالان  گشته ایم

روشنایی را نمی خواهیم به تاریکی چنان خو کرده ایم

هر چراغ روشنی را گاه می بینیم ،  حیران  گشته ایم

هر زمان گر فرصتی بهر رهایی  میرسد ،  آشفته ایم

چون زبیداری گریزانیم وچون روح بی جان  گشته ایم

ما  نمی فهمیم چرا؟  یاور ̗ مجنون و لیلی عاشقیست!

چون به بیماری جان آلوده ایم و مثل سندان گشته ایم

از ندامت ، جامه ی صد بار پوسیده ، بر تن  کرده ایم

حس ̗ جانان را نمی فهمیم وچون شام ̗ هجران گشته ایم

ما به دنبال چه هستیم  و چه  می خواهیم از  شبهای تار

مثل موش از روزن نوری به لانه شاد وخندان گشته ایم

حال ̗  ما را هیچکس  جز ما نمی خواهد  بداند  دوستان

گرچه  بی میل و رضایت در خرابستان  ویلان گشته ایم

کی این همرنگ مردم را شدن از خود جدا خواهیم ساخت

آن زمان ما صاحب آبادی و آزادی وهرجا گلستان گشته ایم

۱۴/۶/۹۵

صفای دل

صفای دل

 بیمار شدیم و مبتلای غم و درد
همدل نشدیم  و ناامید  و دلسرد
هر بار زبینایی  دل   دور شدیم
دردا که به تحمیق ، مجبور شدیم
خندید  خدا ، به فکر و شیادی ما
از  ذهن پریشان شده و غافل ما
گفتیم  هزار قصه  از پاکی  جان
دربند  فلان عقیده  داریم  ایمان
مردانه ، زنانه شد ، همراهی ما
در عشق و وفا همیشه رفتیم به خطا
هستیم یکی ، جدا ، جدا می گردیم
دنبال سعادت ، چو گدا ،  ولگردیم
رفتیم به بزم رقص و شعر موسیقی
گفتند ، آواز زنانه بشنوی ، زندیقی
افسرده  شدیم ساحل دریا به  خیال
رفتیم ، رها شویم از رنج  و  وبال
عاشق به جمال کوه و جنگل گشتیم
توفیق نشد  شکسته دل   برگشتیم
پیوسته  به دنبال  صفا
 می گردیم
او در دل ماست ،ما کجا می گردیم ؟؟

۲۱/۵/۹۵