آل سعود

آل سعود

این نشان از یک جنایت بود از آل سعود برجای ماند

یک خیانت در امانت بود از آل سعود بر جای ماند

حاجی غافل چه می دانست ؟ آنان قصد جانش کرده اند

چون اسیری در اسارت بود از آل سعود بر جای ماند

زیر دست و پا نفس می رفت جانها رو به سردی می رسید

آنزمان آنجا جهنم یک قیامت بود از آل سعود بر جای ماند

این نشان ننگ بر جانی بماند تا جهالت حاکم است

مردمان آگاه و می دانند رذالت بود از آل سعود بر جای ماند

۴/۷/۹۴

معلم فداکار حسن امید زاده

معلم فداکار حسن امید زاده

 

امید ما امید زاده

دلاور مرد آزاده

همان آموزگار خوب

برای کودکان محبوب

ببیند ناله و فریاد

ز هر سویی به راه افتاد

میان شعله ها شاید

صدای کودکان آید

شود خود شعله سرکش

رود در داخل آتش

کند آزاد هر کودک

به زحمت اندک و اندک

سرانجام سوخت اندامش

نشست درد بر تن و جانش

نگفت از درد خود با کس

ولی نشنید ﻤ̗ر از کس

پس از عمری فداکاری

ندید غمخوار و دلداری

فنا رفت جان شیرینش

گلی از  گلشن  بینش

۱۸/۶/۹۴

                                                                                                                                    

شرطیت

شرطیت

شرطی شده ایم کجای کاریم ؟

انگار از خدا خبر نداریم !

شرطی یعنی دلبسته به تکرار

صبح ها پاشدن تا نیمه شب کار

 تکرار میشه  فرداها دوباره

این شکل و نمای بد قواره !

حالا   فهمیدی قصه نمی گیم

از عادت و درد و غصه می گیم !

شرطی شده ایم کجای کاریم ؟

انگار از خدا خبر نداریم !

شرطی یعنی می دونیم کی هستیم

 در فکر و هوای چی چی هستیم

می شیم خیره رو نقطه ی کوری

تو رویاهامون دنبال ̗  حوری !!

یک وقت الکی میگیم می خندیم !

چون ذره ذره داریم می گندیم !

 

شرطی شده ایم کجای کاریم ؟

انگار از خدا خبر نداریم !

داشتی تو چیزی به من می گفتی ؟؟

از اینور و اونور حرف مفتی !!

ما از همه جا از تو و هرکس

درد مشترک داریم و بی کس ؟

شرطی همینه ، یعنی غریبیم

از عشق و محبت بی نصیبیم !

شرطی شده ایم کجای کاریم ؟

انگار از خدا خبر نداریم !

دنبال دوا ، دعا ، می گردیم

جادو جنبل و خدا می گردیم !

دورو برتو کمی نیگا  کن ،

روزای خوش و ز غم جدا کن

هی کارمی کنیم بازم می لنگیم ،

واسه هیچ و پوچ با هم می جنگیم ؟

شرطی شده ایم کجای کاریم ؟

انگار از خدا خبر نداریم !

اصلا ی دونه  یادت  نمی یاد؟

هر چی یادت هی غم و غمباد!

چون تو شهر ما شادی گناهه

آزادی حروم ، دل بی پناهه

چند روز توی سال شنگول وشادیم؟

چند روز غمارو به باد دادیم؟

شرطی شده ایم کجای کاریم ؟

انگار از خدا خبر نداریم !

 چسبندگی ها مون  جور و واجور

وابسته به سنت، مذهب و زور

من ایرانیم ، ترکم ، بلوچم

ندارم اختیار و هیچ و پوچم

وابسته به اجداد و تباریم ،

اما  از  خدا  خبر نداریم!

شرطی شده ایم کجای کاریم ؟

انگار از خدا خبر نداریم !

اما چی بگم تو دوست داری

این زندگی و هر چه  داری!

یک روزی اگر ازت بگیرن

می میری نمی خوای گل و گلشن !

دوست داری کی باشی یا چی باشیم

با شرطی خود نمونه باشیم !!

شرطی شده ایم کجای کاریم ؟

انگار از خدا خبر نداریم !

آدم می تونه شرطی نباشه

با عشق و صفا زنده باشه

از دنیای کوچیکش جداشه

مثل رودخونه دریایی باشه

یک لحظه نیگا کنیم کجائیم؟

با پای پیاده ، یا سواریم  ؟

شرطی شده ایم کجای کاریم ؟

انگار از خدا خبر نداریم !

از شهر و دیارت چی میدونی

شاید عمری غلط می خونی !؟

فهمیدی که عقل به سن و سال نیست ؟

به درس و سواد جاه و جلال  نیست ؟

باید  بدونیم  که  خود  پرستیم

مشروط به هوای نفس هستیم!

شرطی شده ایم کجای کاریم ؟

انگار از خدا خبر نداریم !

این عینک و از چشات وردار

تا پاک  و زلال  بشی و بیدار

این فرق میکنه که عاشق هستیم !

شیدا به  خدا و شور و مستیم !

شرطی شده ایم کجای کاریم ؟

انگار از خدا خبر نداریم !

۱۸/۵/۹۴

دانش آموخته بیکار

دانش آموخته بیکار

من ̗ غارت زده  در  خانه خود زندانم

می کنم  ترک  دیارم  غربتست ایرانم

دانش  آموخته  بیکار منم  در پی کار

چون قماریست  که از گفتن آن نالانم

سالها درطلب کار سربه هر کوی زدم

بر در بسته  رسیدم  از خودم  حیرانم

چکنم چاره ندارم ترک  یاران  بکنم؟؟

تو  نگو  بی وطنم من مرنجان جانم

من خطا کارشدم چون پی دانش رفتم!!

بی سوادان سرکارند تو نگو می دانم !!

شوق پرواز چومرغان هوا در سرمن

می روم در دل دریا  مانده  در توفانم

مثل من هست هزاران  درین گورستان

تو مخوان بی سر وپایم که چرا  ویلانم

می کنم هجرت از این دخمه و تاریکی ها

گم شوم در دل خورشید و کز  او تابانم

هست قانون و حساب درکف ارباب جفا

ندهند  مدعیان  را  که  منم    خواهانم

می روم فصل خزان و می رسم فصل بهار

من   که   از   آمدن   چلچله ها   مستانم

۹/۵/۹۴

دنیای سادگی

دنیای سادگی                    
با شور  و  نوا  باید   بخونی ؟؟
عاشق  بشی و  رها  بمونی !!
وصل  غم و بی غمی  نباشی؟!
لاقید  و  قوی  و ساده باشی !!
یادته – تو مدرسه – می گفتی؟
باید  که –  قبول  – بشی  نیفتی ؟
سرحال – و قوی – و  شاد  باشی !
آماده – چو – برق –  و  باد  باشی !
حالا – چی شدی ضعیف و خسته؟
مهر – غم رو پیشونیت  ، نشسته؟
دنیا –  همینه-  صفا –  نداره !!!
پر  جور  و جفاست  وفا نداره !!!
یک روز می بینی – نفس نیومد
تیک تیک زدنای قلب – سراومد
پاشو – کمی هم  فکر دلت  باش
ول کن – این و اون – همون – خودت باش
از عشق و صفا و – می –  پرستی
یادی بکن – از خدای – مستی
چون ساغر و ساقی و – ترانه
موسیقی  و  رقص  –  عاشقانه
این هر سه بهای  زندگانی است
سرمایه  پیری  و  جوانی  است
۴/۵/۹۴
ح.حیاتی

روابط ۲

در روابط می شود عشق و محبت آفرید

دوستی آغاز کرد و رنج و محنت را ندید

در روابط  می شود آباد کرد  شهر و دیار

کار و صنعت ، مزرعه شایسته ، آزاد ، استوار

در روابط می شوند همسایه و دوست و رفیق

هم  کلام  و هم زبان و همدل و یار و شفیق

در  روابط   تیرگی  و  غم  نمی آید     بیاد

چونکه بنیان سعادت هست و خوشبختی نهاد

در روابط  مردمان  در  سازگاری  لایقند

با  ضعیف  و ناتوانان  مهربان و صادقند

عشق و ایثار و جوانمردی و مهر و دوستی

دائما”  در  کارها  باشد  بدون    کاستی

آن بهشتی که خداوند داد بر ما وعده اش

با صمیمیت ، درایت ،  می کند  آماده اش

در چنین دنیای زیبا هر کسی عشق و دلش

فکر  آبادی ،  شکوفایی  ̗ شهر و کشورش

دولت  و مردم  یکی ، فرمانبر و فرمان  یکی

دین و مذهب رسم و مسلک باور و ایمان یکی

جملگی ما یک تن هستیم رنج و غمهامان یکی

غمگساری مهرورزی روز و شب هامان یکی

با چنین شکل و شمایل صورت و معنا و فهم

ما نباید گم کنیم راه خرد ، تنها شویم با درد و غم

دشمنی چون دوستی از  فکر ما آمد پدید

جنگ و خونریزی و بیماری و دنیای پلید

این چه دنیایی است وحشتناک با هم ساختیم

یکدم  آسایش  نداریم  زندگی  را   باختیم

با  سیاست بازها  راه  گناه  پیموده  شد

یک معما حل نشد صدها خطا افزوده شد      

با وجود آفرینشهای انسان در علوم و معرفت

می رسد  آسایش  از هر سو شعور و منزلت

حال  بنگر  جمع  خوشحالان و بد حالان ما

می شوی  آگاه  و گویی  وای  بر احوال ما

تیره شدعشق و روابط  ، چیره شد خود محوری

بس بعید است روزگار خوش ببینیم و عشق وسروری

۲۰/۳/۹۴

روزه دار

روزه دار

روزه دار ای بی خبر از کردگار
باطن  خود  را  نمودی  آشکار
تا قبول  افتد نماز  و روزه ات
با خدا هم بسته ای صدها قرار
آن  خدایی که  ما  مخلوق  او
گشته ایم و این نفسهامان از او
موسی و فرعون برایش یک تنند
هر کدام ساز دل خود می زنند
پیش او  فرقی ندارد  عاشقی
کافر و  مومن  کدامش لایقی
آنچه را پیش خود آوردی حساب
در حساب خالق  یکتا  میاب
خالق این کل جهان  را آفرید
ظاهر  و  باطن  فریبا  آفرید
هرکسی از ظن خود شد یار او
از درون خود نجست اسرار  او
خویشتن آزاد کن از خود سری
تو ز یک آه و نفس هم  کمتری
ح.حیاتی ۱۶/۴/۹۴

 


روابط ۲

روشنایی

روشنایی

چشم من کمتر ببیند چهره ای را شاد و خندان

آنچه چشمم آشنا هست ناله ها  در دل فراوان

هر چه می بینم سراسر بر در و دیوار این شهر

نام آن یار قدیمی ست  پیش چشمم گشت پر پر

در صف و بازار این شهر شاهدم صدها جوان را

از شکایت حرف دارند ناله از زخم  نهان را

گر کسی شادی نماید  در نگاه ما غریب است

انتظار آنست ببینیم بذله گویی یک فریب است

کاروان دستفروشان می زنند  فریاد از جان

هر متاعی می فروشند از برای لقمه ای نان

شهر من آباد  بود و خانه ام ویران  نمودند

در خراب آباد هستم  آمدند  خسران  نمودند

چهره هامان را نگه کن در هم و پیچیده و منگ

می رویم هر روز با هم از مسیر کوچک و تنگ

بانک شاد ̗  شادمانی  سالهاست  از یاد  رفته

بانک غم رنگ سیاهی بر دل و جان ها نشسته

من  چرا  اینجا  غریبم  در دیار و سرزمینم

من گناهم   چیست یارب  با تباهی همنشینم

انتظارم بود خوشحالی ببینم در نگاه و چشم مردم

آنچه می بینم بر جان  زهر تلخ و نیش گژدم

روشنایی  در دلم هست  در کنار این  تباهی

می رسد روز طلایی می رود از دل سیاهی

۱۸/۴/۹۴

زندگی

زندگی

زنده  بودن  هست   راز   سادگی  ،  پیچیدگی

از درون و از برون  جاریست  در  ما  زندگی

پر شکوفه گشت زیر ̗  برف  و باران دشت ها

سوی دریا  ، نهر ها جاری، ماه  در تابندگی

زندگی  یعنی   وجود   بودن   فقر   و  غنا

جنگ و خونریزی  کنارش  آشتی  آسودگی

زندگی یعنی غرور و ترس و بیماری و درد

رقص  و  شادی  و  شکوه  دیدن ̗ آزادگی

زندگی یعنی شرافت  همدلی  عاشق  شدن

رشک ورزی اضطراب و عاقبت درماندگی

شاد و روشن  باش چون انوار تابان آفتاب

کو  ندارد  روشنی  باشد  سزایش  مردگی

زندگی  جاریست  با  ما آسمان و کهکشان

گر همین یک نکته دانی  خود همانا زندگی

ما به دنبال  حقیقت روز و شب جویا شدیم

خود حقیقت زندگی  هستیم و در ما  زندگی

۴/۲/۹۴

افکار

افکار

در   درون   تیره   افکار   بسی   ادبار   هست

از کدامش  می توان  ﺠˊﺳﺘن رهی دشوار هست

میل  یک  سو  آرزو  سوی   دگر   همراه   هم

ترس  و  لذت  صاحبان  این   تن  بیمار  هست

گفتی  از  حرص  و  طمع افکندن  نفس  زبون

روز  و شب  سیری  ندارد  دائما   ﭙۥربار  هست

می هراسد  فکر  با  خود   ساعتی  تنها   شود

چونکه با اندوه ، یار و از خوشی  بیزار هست

این  حضور  فکر  باشد   در  میان   مغز   ما

هیچکس راه خلاصش نیست چون هر بار هست

فکر خوب و بد ، بدان هر دو همان مکر و فریب

حاصلش را بین ، ویرانی ، ستم ، کشتار  هست

ساختار   فکر   باشد   آزمون و  علم   و   کار

لیک در روح و روان  نا کامل  و  ناکار هست

۴/۲/۹۴