راه آبادی ایران اینهمه بلوا ندارد

کفر و دین در این ولایت معنی و مبنا ندارد

هر کسی تعبیر خود را بر سر آن می گذارد

زاهد  از مذهب  بنازد ملی از ملیت خویش

هر دو تا سر در گریبان این نزاع پایان ندارد

اصل دعوا چیز دیگر مردم و کشور فراموش

این جماعت را خدا هم پشت سر جا می گذارد

مردم و میهن بهانه است بهر ملیون و ملی

بوق و کرنای گذشته عاشق و شیدا ندارد

مذهبی از خود بگوید از صراط مستقیمش

در مسیر خود پرستی خویش را مومن شمارد

لاله و سنبل برویند در شکوفایی بوستان

در کویر و شوره زاران زنبق و ریحان ندارد

مردم و کشور نخواهند مدعی و ادعایش

راه آبادی  ایران  این  همه   بلوا  ندارد

۱۱/۱۲/۹۴

گل ̗ حسرت – گل ̗ سرخ

گل ̗ حسرت در حسرت  دیدار گل ̗ سرخ دو بار

در بهاران و خزان آید و باشد در انظار   بیدار

به   امید  رخ ̗  یار  در   فصل  بهاران   آید

فصل ̗ گل  دادن   دلدار    نباشد   به    بهار

شده افسانه چنین عاشق دیدار و ندیدن هر بار

رخ ̗ نا  دیده   نشد   مایه ̗   رنج ̗  دل  ̗ زار

در تموز چون گل سرخ درهرگذری می روید

می شود عطرافشان دشت و بستان چو بهار

گل حسرت ندارد تن پر طاقت و گرمای تموز

می رود  بار دگر آخر  پاییز  و بیاید  ببیند  دلدار

آمده فصل  خزان و گل ̗ حسرت  به  تمنای  نگار

نشد این عاشق و معشوق ببینند رخ هم را یکبار

۴/۱۱/۹۴

طنز بحث سیاسی

طنز بحث سیاسی

جان هر کس دوست دارید ، بحث ̗  سیاسی  کم کنید

تا که مثل بی بی سی یا وی او ا  ناگهان قاطی  کنید

چون  شده  ورد  زبان  ما  سیاست  در هر مجلسی

گشته ایم  حیران  بحث  و مانده ایم   در  مفلسی

تو اگر عشقت به  دانایی است تا که تعریفت کنند

این جماعت ساعتی دیگر بخندند و تکذیبت  کنند

دوست داری جوک  بگو   با  طنزپردازان  نشین

محفلت را گرم کن با بذله گویی لودگی تنها نشین

سالها  بحث  سیاست  مغز  ما  سرویس کرد

در نهایت مغز پوکید ، هر که آن تدریس کرد

بحث می کردم من از مجریان کشوری  با   خارجی

او کمی خندید و گفت چیست شغلت ؟ آیا وکیل مجلسی ؟

گفتمش نه من نباشم یک وکیل و من به  کاری  دیگرم

گفت ای بابا! بیا بنشین  بگویم  من از دوست  دخترم

سالها  با من رفیق  و دوست بود آن دخترک

تا کسی پیدا شد و ؟ زودی پرید چون شاپرک

من کمی در خود فرورفتم ، گفتم خارجی ها را نگر!

بی خیال کشور و خورد و خوراک و شاه و رسوای دگر ؟

چون شدم قدری – کنف – گفتم نیارم – کم – از او

هی گشتم اینطرف – آنسو – نبود حرفی برای گفتگو

گفتمش  چونکه حرامست ما نداریم کاباره – دانسینگ  و پاپ

روز و شب در فکر بحثیم – خالی بندی – یا بگیر و یا بچاپ

گفت فهمیدم روالی که  تو گفتی هست  مربوط   در عصر حجر

تو سواری می دهی  با پشت خود ارباب و حاکم تا قیامت مثل خر

بعد از آن گفتم غلط کردم نگویم از سیاست پیش کس

من همان هستم که باشم هفت پشت ما را هست بس !

۱۶/۱۰/۹۴

سوریه

سوریه 

پنج   سال   چگونه  سوریه   ویران   شد

آن  کشور ̗  گل  چو خاک ̗  گورستان  شد

آواره شدند در کوچه و شهر مردم  ویلان

در خیمه و چادرها چون کولی و سرگردان

ویران شده با موشک هرشهر و ده واستان

 جاییکه نمی بینی ، عشق و شرف  ̗انسان

شاهان و سران  بستند  پیوند به  جنگیدن

تا کی سر پیمانند خون دیدن و جان کندن

این  عاقبت  جنگ  و ویرانی  و استکبار

در ظلمت  و بدبختی و آدم ﻜۥشی  و ادبار

۵/۱۰/۹۴