قصه گو

قصه گو

قصه گو از مهربانی ها بگو

از  زبان  عاشق ̗ شیدا  بگو

شور  هستی را  بیاور در قلم

مستی   وامق  از  عذرا  بگو

عشق مجنون را ببین در چهره ی

منتظر   آماده ی   لیلا    بگو

خواستی از درد دل گویی سخن

با وفا  از  یار  بی پروا  بگو

ساغر می شو برای  تشنگی

ساقی از زجر خماری ها بگو

با چراغ عشق رسوا کن  دلی

می ﻜۥشد دلدار خود تنها  بگو

آرزوی  هجرت مرغ از قفس

میرسد  امروز  یا  فردا  بگو

قصه گو از رنج ما گفتی بسی

از شکوه خنده بر لب ها  بگو

قصه گو از گریه گفتی در فراغ

از وصال و دیدن  دل ها  بگو

بعد توفان خشم  دریا می رود

از خلوص ساحل  و دریا بگو

از  بلند  پروازی  زاغ  سیاه

زیر چتر رخصت از عنقا بگو

فصل خواب سبزه زاران می رسد

از بهار و رویش  گلها  بگو

درد زندان را بگو باید کشید

از فروغ  روشن  فردا  بگو

۱۹/۷/۹۳.

شب یلدا

امشب شب مستان است

لب ها همه خندان است

یلدای   سیه     گیسو

مهمان عزیزان است

با  قامت   رعنایش

دل ها همه شیدایش

جشن شب ایرانیست

تا صبح نمایان است

هر جا رخ سیمینی

ساغر به لبش بینی

می نوش و به پا کن رقص

این سنت ایران است

پایان  شب  پائیز    

آغاز زمستان است.

۲۸/۹/۹۳.