یکرنگی

بیا ای نازنین با ما به پیوند

که هستیم ما همه یاران دلبند

اگر آیی و دل بر ما  سپاری

قدم بر چشم یاران می گذاری

هر آن کو حق ، دلش چون کوه و دریاست

لبش خندان سرش پر شور و غوغاست

نداریم  غم  با  شادی  شریکیم

بدی را رانده ایم با خویش نیکیم

مثال  کودکان  دوریم  ز رویا

نداریم غصه ی امروز و فردا

همین ساعت همین لحظه همین جا

همین است ظاهر و باطن بفرما

۶/۱۰/۹۳

.

به پا خیز

کجا رهسپاری و چشم انتظار؟!

چو  آواره   دنبال  راه  فرار؟!

به پا خیز و از خویشتن در گذر

که با عقل و منطق نیابی قرار!

قیامت کن ، اندیشه را در شکن

وجودت به دریا و توفان سپار

شگفتا  زمانی   که  دریافتی

دل  آسوده ، باشی ،مانند  یار

دریغا  زمانی  که  نشناختی ؟

دل افسرده گردی غمت پایدار

جهان پیش چشم ودلˏ هوشیار

تمامی فصولش  بود نو  بهار

ولیکن به خر بندگان می دهد

همان شربت تلخ همان زهرمار

۳/۱۲/۹۲

.

وایبر بازی

 نشستم ساعتی در کنج خانه

که از دلدار خود گیرم نشانه

نیامد یار من هرگز به خانه

به شک افتادم و کردم بهانه

به ناگه من صدایی را شنیدم

سرک بردم به چشم خویش دیدم

که یارم گرم بود با وایبر خویش

چنان سرگرم محبوب دل خویش

به خود گفتم غلط کردم خدایا

مرا کن وایبرش با قول هواله

که وایبر باز سلطان زمانست

که هر بی وایبری بی همزبانست

خدا رحمی تو بر احوال ما کن

که دنیای مجازی پر توانست

۴/۱۴۰/۹۳

.