مرغ سلیمان

از باده چشمانت سیراب شود جانم

از مستی این باده در رقص و خروشانم

 از روشنی رویت ﺑﺸﮔﻔۥت  ﮔۥۥ ﻞ جانم

بی گلشن رخسارت پژمرده  و نالانم

آهنگ کلام تو موسیقی باران است

بر لوح ̗ دلم جاری موزونم و خندانم

من خسته درون خویش بیزار از این عالم

روزی  که  نباشی  تو   مجنون  بیابانم

چشم ̗ دل من  ﭘۥر شد از نور نگاه تو

من جلوه ی این نورم آفتاب تابانم

جانا ز که آوردی این مستی جاویدان ؟

ساغر شده در دست  این  ساقی  مستانم!

من  عشق  ندانستم  ترا  دیدم  و  دانستم

از مرحمت عشقت سرمست و غزلخوانم

با من رفیقی و از طایفه ی رندان

زین  وحدت  جان افزا  دلداده  و  حیرانم

هر لحظه وجودت را چون جان  ببرم  گیرم

هر روز به پروازم  چون مرغ سلیمانم

                                       ۱/۲/۸۵

.

دوست

با دوست خوشم به زندگی دلشادم

از قید  زمان  و از مکان  آزادم

انگار  فراموش کنم  حال  خودم

در گوش کسی نمی رسد فریادم

باشی  و  منم   کنار  تو  آرامم

رفتی  و  منم  لیلی  بی  فرهادم

گاهی که خراب می کنم خانه ی دل

در چهره نشان نمی دهم ناشادم

با گوشه خنده غم ز دل می رانم

بر باد  نمی دهم که من  بر بادم

آرامش خود را به غمی نفروشم

از روز ازل هرآنچه گفت استادم

۱۰/۴/۹۳

.

شاکر

زنده با یاد خدا تسلیم تقدیرم

شکر می گویم همین هستم که باید باشم و هستم!

هزاران بار می خواهم خدا را

در ردیف آنچه می گویند باید بود !، باشم؟ ..نیستم

شکر می گویم همین هستم که باید باشم و هستم!

نیکی و بد در وجودم ، شادی و غم  تار و پودم

گاه چون مرغی اسیرم در قفس ، فکر آزادی و پروازم

گاه چون شاهین آزاد بر فراز آسمان ها ، بام کوهستان باشد آشیانم

شکر می گویم همین هستم که باید باشم و هستم!

 فکرم ، آزاد از تمنا ، سازگارم خوب یا بد با صفاتم

شادمانم در کنار دوستانم عشق باشد میزبانم

خوش به حالم که جز باری سبک از فطرتم چیزی ندارم 

 علم ، دانش ، تجربه  هرآنچه دارم

شکر می گویم همین هستم که باید باشم و هستم!

اگر رنجور بیمارم ، به آن  دانا وآگاهم

نمی گویم کسی را من بد احوالم ، چنین و آنچنان هستم

شکر می گویم همین هستم که باید باشم و هستم!

هوای محفل و مجلس ، سرای خود فریبی را سرای

خود نمی دانم

 ندارم هدیه ای ، آنرا

بیاویزم ،  ﮔˊل دیوار

 بنازم بر شایستگی یا نالایقی هایم

چه دنیای غریبی و چه احوالی که من دارم!؟

شکر می گویم همین هستم که باید باشم و هستم!

به بودن، آمدن،رفتن ، همیشه راضی و خوشحال

حضور هر دم و هر بازدم را هدیه دلدار می دانم

و بالاتر از آنرا من نمی فهمم ، نمی خواهم

شکر می گویم همین هستم که باید باشم و هستم!

در میان دوستان با هر که همچو من غریب و بی کس و

از شور و ﺸˊﱢر افتاده و کمتر شاکی ، آزاد باشد.. آزاد باشم 

دور از دنیای وسواس و هوای خانه و شغل و مقامم

 آشنا با همسر و فرزند و فامیل ، دوستان و همدلانم .

شکر می گویم همین هستم که باید باشم و هستم!

عاشق دیدار با آن مخلصی هستم که وقتی

چشم در چشمش نهادم ، دیدم از عمق نگاهش ، همدمی هایم

 و می دانست ، پشیمانم  من از پوچی ̗  دانش و دانستگی هایم

شکر می گویم همین هستم که باید باشم و هستم!

بر سر خاکش که رفتم ناله و شیون شنیدم .

یک سخن از داستان رفتگان هرگز ندیدم ..

این بساط دایر بی دست و پایی ،  وقت بودن چون غریبه وقت مردن اشک و گریه ، ناله از کردار هستی

با نگاه برآسمان و اختران ، مردمان و خویشتن را کوچک و مقهور دیدم

شکر می گویم همین هستم که باید باشم و هستم!

به مهمانی گل، رفتم ، گشتم محو رخسارش

 شنیدم عمر کوتاهش .. چشیدم عطر زیبایش

به خود خندیدم و گفتم : نه زیبایی گل دارم نه شادابی نه عطر آن..در این گلزار دنبال چه می گردم نمی دانم ؟!

شکر می گویم همین هستم که باید باشم و هستم!

 به پایان می رسد دفتر و تن بر خاک می افتد

  جوار خاک ، تن را ناروا ، مهجور می بینم

به بغضی که همیشه در گلو  دارم

همینم ، بیشتر ، کمتر ز دلداری خبر دارم

 به درد خویش ناچارم به ضعف خویش آگاهم به این بازی تقدیرم ، تسلیمم ، حیرانم

شکر می گویم همین هستم که باید باشم و هستم!

 ۸/۳/۹۳

 

.