فقر و فلاکت زان من

سالار و سرور گشته ای فقر و فلاکت زان من

سلطان و مهتر گشته ای فقر و فلاکت زان من

………

از هر طرف فرماندهی صدها  نفر  فرمانبرت

چون ملک و ثروت برده ای فقر و فلاکت زان من

من صبح بهر روزیم تا عصر حسرت می خورم

تو مرغ و تیهو خورده ای فقر و فلاکت زان من

من از کجا تو از  کجا  پولت  ز  پارو می رود

ده بانک ثروت برده ای فقر و فلاکت زان من

ما بهر کار و مزرعه از علم و دانش بهره مند

تو دل به مدرک داده ای فقر و فلاکت زان من

ما از  برای  زندگی  به  سر  پناهی  قانع ایم

با باغ و ویلا فربه ای فقر و فلاکت زان من

ﭐخر کجای این دیار من با تو یکسان در صفیم

تو آب کوثر خورده ای ! فقر و فلاکت زان من

ما در میان دوستان با گفتگوی خود خوشیم

تو با شهان سر کرده ای فقر و فلاکت زان من

ما با لباس کهنه و یک کفش ساده دلخوشیم

تو عاشق مد گشته ای فقر و فلاکت زان من

قانون و دولت ظاهرا یکسان برای مردم است

شاید نظر کرده ای ؟  فقر و فلاکت زان من

…………….

تو از تبار ما  نه ای  بیگانه ای  بیگانه  ای

گرگ در لباس بره ای فقر و فلاکت زان من

من حربه ها خوردم ز تو از پای افتادم کنون

افعی مار خورده ای فقر و فلاکت  زان  من

۵/۶/۹۲

.

هستی تو در جان و تنم

من زنده از رخسار تو هستی تو در جان و تنم

دارم  سراغ  گل ز تو هستی تو در  جان و تنم

من در هوای بوستان شادم به بانک نغمه خوان

پروانه باشم  شمع ، تو هستی تو در جان و تنم

آموختی   از   عاشقی    دادی   دلی   شیدائیم

من لایق  الطاف  تو هستی تو در  جان و تنم

دیوانه بر من خندد و عاقل مرا حرمت  شکن

فرزانه  باشم رام تو هستی تو در جان و تنم

تا این نفس عطر ترا دارد و جان بخشد به من

دلبسته  انفاس  تو هستی تو در  جان و تنم

هر دم ترا  من شاهدم  در چهره  دلدار  خود

دلدار و هستیم  ز تو هستی تو در  جان و تنم

تا داده ای رخصت به من شد عادت دیرین من

تا زنده هستم وصل تو هستی تو در جان و تنم

۳۱/۵/۹۲

.

بهشت یا دوزخ

بازیگران   نابکار  برپای   کردند   فتنه ها

راندند هر سووصل راعشق از درون سینه ها

درهر  کجا  سر در گمی  نامطمئن  رفتارها

نا ﭐزموده فصل ها  مهجور مانده  وصل ها

نه دوستی معلوم بود نه دشمنی مغضوب بود

این سان گذشتند سالها  شاید بر ﭐید راز ها

تا پرده افتاد از قضا معلوم شد مقصود ها

هستند با ما  مردمی  کو  دشمن پیوند ها

این  اختلاف  ماندگار  یا  دشمنی  آشکار

شد عامل سرکوب ها بر ناکس و کس بارها

از این تقابل شد ضعیف نیروی جذب وآشتی

وابستگی ها   بیشتر   ﭐغاز  نا  هنجارها

امکان ندارد اتفاق  ما  بین پیوند و نفاق

هر کس مرید ایده اش مغلوب راه حل ها

امکان ندارد همرهی همبستگی با ایده ها

باید گذشت از اختلاف باید گزید پیمان ها

باری تعالی کی ؟ کجا؟ ما را عدوی هم نمود

این دشمنی یا دوستی پیدا شد از کردارها

تا روز محشر گر چنین افعال از ما سر زند

دنیا جهنم می شود هیزم کشش انسان ها

۲۴/۵/۹۲

.