استعمار

 

سالیانیست که ما نادم و وابسته به استعماریم

 نه صاحب سرمایه خویش و نه صنعت کاریم

ما را به کرات به صف معرکه بستن بکشانند

در جامعه مصرف گروی سنت و عادت داریم

در باورمان خصلت شایستگی گشت فراموش

در ساختن  بنجل  و معیوب   مهارت  داریم

گر  منزلت   جامعه   از   نظم   و نظام  است

ما خویش  زیان  دیده و فرسوده این  بازاریم

هر کس به رندی بکشد دست رفاقت به سر ما

هم ثروت ما را ببرد هم خانه به وی بسپاریم

  گراصل براینست ،  با هم و یک تن  باشیم

افسوس که  در  دام  من و تفرقه باور داریم

دنیا چو بنازد  به زیبندگی دانش و صنع اش

 ما  در  جهت  راندن  فرهیختگان   سالاریم

تردید  نداریم  به  واماندگی و بندگی خویش

با راندن فرزانه و عاقل  چه  در  سر داریم ؟

هرکس چو ببینیم بیدار بر عقل معاش است

 خوشحال  به  نابودی او چشم بر در داریم

تا که مغرور به اخلاق بد و کرده ی خویشیم

هر   کسی   مانع  ما   شد   از    او    بیزاریم

شاید ﭐخر برسد روز نجات و هنر و فلسفه ما

آنروز نخواهند بگویند که وامانده و یا ناچاریم

۲۷/۴/۹۲

 

.

شکر نعمت

می شود آگاه شد عقل و خرد را از قفس آزاد کرد

در حریم معرفت با خرمی دل های یاران شاد کرد

می شود با همرهان ابواب همیاری دائم را گشود

با شعور همرهی اندوه و غربت را نثار باد کرد

می شود با بذر پاکی هر زمین خفته را بیدار کرد

با شکوه رویشش دل را رسای خرمن آباد کرد

می شود از رنج یاران صد سخن نا گفته را تحریر کرد

شادی امروز آنان را به آهنگ غزل فریاد کرد

می شود با دوستی، دشمنی ها را ز خاطر پاک کرد

در فروغ روشنش ﭐداب همراهی شدن بنیاد کرد

می شود دستان خدمت آفرین را صالح هر کار کرد

خیر مردمدار بودن دور از ا شرار استبداد کرد

می شود هوشیار بود و ﭐنکه ما را مهتر مخلوق کرد

در پناهش با لیاقت ، شکر نعمت می توان ایجاد کرد

۱۲/۴/۹۲

.

نفرین

من این نامردمی بی حرمتی ها را نمی خواهم ببینم
نفیر مرغ حق ، بانگ زغن ها را نمی خواهم ببینم
شگفتا دست های باز شکافد کوه و دشت از بن
من این دستان بسته روی پاها را نمی خواهم ببینم
سراسر خانه در تاریکی مطلق نباشد روزن نوری
من این ظلمت سرای طاق و تنها را نمی خواهم ببینم
چراغی گر نیفروزد نوری را سرانجامش به خاموشی است
من این خاموشی وافتادن از ا نوار بالا را نمی خواهم ببینم
دل و دستم بسوی دست و دلبازی غمین و ناتوان گشته
من این با غم شدن دمساز و نجواها را نمی خواهم ببینم
نوای ساز و موسیقی نمی سازد سازم را به هر کوکی
من این ماتم سرای دور گشته از خوشی ها را نمی خواهم ببینم
پیامی داشت غزلخوانی بلبل باغ و بستان ها صفایی داشت
من این کوچ پرستوها ز کوه ودشت ها را نمی خواهم ببینم
قلوب ما نوای همدلی ها و زبان ما پیام همزبانی داشت
من این صدها سخن خفته در کنج گلو ها را نمی خواهم ببینم
ظهور سرخ گل در ما حضور ارغوان در باغ و گلشن بود
من این پژمردگی در خویشتن افسردگی ها را نمی خواهم ببینم
زبان ما زبان راستین بود و حضور ما حضور آهنین هرجا
من این رسم دروغ و افترا بستن غروب راستی ها را نمی خواهم ببینم
نشانی نیست ز جوشش های هوشیاری واگاهی و ﭐزادی
من این بی عزتی نا بخردی ها را نمی خواهم ببینم
۲۳/۲/۹۲

.