سقوط‎

ساحریم و بی امان نیرنگ بازی می کنیم

ذات خود گم کرده ایم ونقش بازی می کنیم

در فضای کوچکی ، حس بزرگی می کنیم

نفس  خود  را  آمرانه دل نوازی می کنیم

دیگران  را جاهل  و دور  از خدا و اجنبی

خویش را صاحب کمال، ظاهرسازی می کنیم

دیگران  بی خدا  را  بین خدایی می کنند

ما خدا جویان به هم دست یازی می کنیم

گر خدایی هست مهرش بر فقیر و بر غنیست

مهر بر مردم حرام ، بنده نوازی می کنیم

هر دم و ساعت فریاد از جهان بت پرست

هر کداممان  ۥﺘﻴم  و بت  سازی می کنیم

این مرض آلوده کرد سر تا به پای ما بخود

 سازگاریم با چنین امراض و بازی می کنیم

۲۷/۷/۹۱

 

سقوط
سقوط
.

عادت

ما به تاریکی این شب هاعادت کرده ایم
غرق دنیای سیاهی ها عادت کرده ایم
جستجوی نور در ظلمت مسیر راه ما
زندگی با زاغ و کرکس ها عادت کرده ایم
شادی و خندیدن دوران خوب کودکی
رفت و ما دائم به دنبالش عادت کرده ایم
چشمها دیگر نمی بینند صفای آفتاب
با آفتاب نقش کاغذ ها عادت کرده ایم
گوش ها نا آشنا با هر صدای راستین
ما به این فرم و شنیدن ها عادت کرده ایم
سالهای در کنار هم ولی از هم غریب
با غریبی و مرارت ها عادت کرده ایم
دست هاهرگز دگر بهر نوازش نیستند
لیک با ضرب و شتم برغیرعادت کرده ایم
عشق های بیقرار هم زمانی بود و مرد
حال با طرد و جدا گشتن عادت کرده ایم
خانه ها جایی برای مهر ورزی نیستند
جار دیواری ﭙۥر از اِدبار عادت کرده ایم
گر جهان دیگرۍ از بهر پاداش و جزاست
دوزخش اکنون برپا و به آنهم عادت کرده ایم
دیده ایم آسیب ها از نفرت و از بی کسی
چون به این آفات انسانی عادت کرده ایم
۱۶/۷/۹۱

یار و مونس هم باشیم
یار و مونس هم باشیم
.

آزادگی (۲)

پای در رنجیر و بسته ، فتح ِ کوهستان دگر معنی ندارد
مرغ بال و پر شكسته، اوج پروازش دگر معني ندارد
ابر تا باران نبارد دانه ها در خاک زندان و اسیرند
روستنی دیگر نباشد ، رویش جنگل ، دگر معنی ندارد
فكر و رأي ما شود بالنده و خلاق و بس پويا شكوفا
گر نباشد در حصاري، ورنه آزادي دگر معني ندارد
در قیود ِ دیگران ، هرگز نبینی ارجمندی و عزیزی
همتي ياران كه هر خود خوردني تنها دگر معني ندارد
گر كه قانون و عدالت مستقر گرديده پا بر جاي باشد
زير بار امر و نهي ناكسان رفتن دگر معني ندارد
عقل مانده در ضلالت تابناکی ، روشنی ها رفته از یاد
بی حضور روشنایی ، سنت شکستن ها دگر معنی ندارد
چون به زیر ظلم و استبداد خودکامان اسیر و بی پناهیم
شعر آزادي به شادي بازخواندن ها دگر معني ندارد
شرح و حال وصف امروزم برای دوست گفتم گشت گریان
گفت عمرت رفت بر باد و شکایت ها دگر معنی ندارد
۱۲/۶/۹۱

Craig Wilson
Craig Wilson
.

دانایی

درون بند خودخواهی نهان گشتن زیان باشد
در این تاریکی مطلق نشد نوری عیان باشد
برٱریم عقل و دانایی چراغی را بر افروزیم
شویم مومن به آهنگی که نفع مردمان باشد
چو باشیم منفعل ناچار همه درها شود بسته
گره از کار برداریم درایت کارما ن باشد
کلام مصلح دانا به فرجام عمل آگاه
روال آدم بد خو خلایق خسته جان باشد
ز کردار فاش می گردد ثبات نیک پنداری
خرد با چشم بینا و کار صالحان باشد
ببینی خیر اندیشان چرا بر نیک پی گیرند
ولو دائم بد خواهان فضاحت کارشان باشد
هر آنکس میدهد بر باد شکوه و عزت ما را
به رسوایی رسد روزی که کار ابلهان باشد
در این دریای توفانی و امواج خروشا نش
بحواهد ناحدایی که ، دریا آشیان باشد
۱۹/۱۱/۹۰

برف زمستان 90
برف زمستان ۹۰
.