جهان و خالقش باقي

جهان و خالقش باقي
استوارند كوهساران ، رودها و چشمه ها جاري
که مي گويند، ما فاني ، جهان و خالقش جاري
ببيني بلبلان سر مست و قمري در غزلخواني
ز برف آب زمستاني خروشان نهرها جاري
به آهي و ﺪ́ مي بنديم به عمر كوتهي شاید
اگر صد سال هم باشيم نمانيم باقي و ساری
به زير خاك ها خفتند هزاران مهتر و سرور
بسازد واژگون عالم، ننشيند ، در چشم فلك خاري
عبث با آرزوهامان به رویاها مشغولیم
هم اكنون تا ﻨ́ﻔ́س داریم ، نداريم شور و آثاری
بتو گفتم خوش باش و قدر ِلحظه ها درياب
نماني ماهي و سالي بزن بر طبل بي عاري
بدان بعد ِ مردن ، چند روزی را خویشانت
بگویند قصه ها ی تو برايت می کنند زاري
پس از سالي دگر آيا ز فرجامت خبر داري؟
دگر نام و يا دت را نيارند بر زبان جاري
به نا امنی بشو آگاه و دریاب نقش عالم را
به دنیا شادمان باش و رسان بر دیگران یاری
ﺒﮐِش از آرزوها دست و بر نجواي دل بنشين
بدان تو شاه شاهاني ، چهانگير و جهانداري
۸۹/۲/۲

ماه
ماه
.

تو موسیقی چه می دانی ؟!!! (رپ خوانی)

با زبانی تلخ
وجودی مسخ
مردان،زنان،ایران ، ایمان و مذهب را
اهانت می کنی،
خویشتن را در لباس اهرمن گم می کنی.
نمی دانی و نادانی درون منجلاب خویش پنهانی.
هر آن ایمان که ما داریم
از آن خویش می دانیم
وجود خویشتن دانیم
عشق و شرافت ، منزلت را پاس می داریم .
نمی دانی و نادانی درون منجلاب خویش پنهانی.
نمی دانی و نادانی میان سرزمین اجنبی
محکوم و حیران و پریشانی.
وجود نا وجودت را حضور بی حضورت را
پشیزی ، ارزشی هر گز نمی دانی ؟
از ٱنانی که از ٱنان زبان رپ ، عاریت داری
هم ٱنانی که ٱنان را نمی فهمی ، نمی خوانی
نشد هرگز ، وطن را، دین و ایمان را ،
مردان و زنان و مذهب و کشور خود را
مثال تو با زبانی تلخ ، وجودی مسخ ، با کلامی بد
بگویند و بخوانند و رسانند پیغام ناشایست
به نادانی ؟
تو رپ خوانی می دانی ؟!
تو موسیقی چه می دانی ؟
زبان شعر و موسیقی
بیان عشق و ایمان را
با روح تب دار و بیمارت
چه نا زیبا می خوانی !
خجالت می کشم ، گویم ترا یک مرد ایرانی
تو از سنخ شرافت
پاکی و عشق و درایت
نیستی.
تو بد فرجامی و آلوده دامان
همچو شیطانی !
نمی دانی و نادانی درون منجلاب خویش پنهانی.
۱/۳/۹۱

استرالیا
.

زندگی

زندگی بدان که افسانه است
محو او شو خویشتن بکن آزاد
با خرد زندگی کن چو فرزانه
گاه دیوانه شو برو از یاد
زندگی روایتی است جاویدان
قصه بر خوان غصه رابده بر باد
رنج بردن نشان نادانی است
پر نشاط اندرون یاب آباد
عاقل آنکه بند چیزی نیست
عاشق آنکه رسیده جانش شاد

نشان از روی زیبای تو بینم

۱۶/۳/۸۵

.

سايت ادبي

علاوه بر كهولت سنٌ ، به دليل تشديد كسالت هاي گوناگون از پاسخ فوري به اظهار نظر ها ، و به خصوص اظهار محبٌت هاي احتمالي دوستان ، و همراهان ….. ، معذور مي باشم .
سايت ادبي
خواب ديدم مي گفت :
« شعر ، نهري است ز احساساتي
كه ز سرچشمه عشق
و پس از گرم شدن ،
فصل بهار
و آن : بهار جانت …
از دلت مي جوشد
چون يكي چشمه ز اعماق خيال
و سپس ؟
جويباري است خرامان و زلال
چشمه ها سر بسر هم بنهند
تا يكي رود شوند
و به سوي دريا :
غزل و قطعه ؛ رباعي ، چامه
شعر نيمائي و نو ، يا آزاد
رو به سوي دريا
دريا ؟ نه ! يك « مجموعه »
كه تواند بود هم يك « سايت » : سايت ادبي
شاعراني به زباني كه زپارس
يا خراسان ، و تمام ايران
ريشه دارد ؛ و بنام « پيوند » .
صحنه ي مشتركي است :
از تمام ملٌت
از تمام تاريخ
از تمام فرهنگ
و…. « ادب » بر تارك .
اين يكي سخت مهمٌ است ، چرا ؟
چون كه يك هنگ از آن بي ادبان
عرباني به شكم سوسومار
مغولاني بي فكر
جاهلان تاتا ر
همگان بي ادب و بي منطق
« پارسي گشته » زروي اجبار!
به هوس افتادند
تا به هر نحوي هست
شيك پوشند لباس شاعر ،
چه بسا سخت شهير !!!
پستي و منزلت و پول و مقامي ، تكبير !
الله اكبر ! الله اكبر ! الله اكبر !
زوركي شعر نويسي كردند ؛
نه كه شعر ، يك عبارات عجيب
با مفاهيم غريب !
گرچه گاهي هم
اندكي ، بخشي ، تا حدٌ و حدودي يك شعر .
« سعربافان » حوالي و قريب
به تفنن همگي شعر سرا
به تجرٌي همگي « مِعر » سرا
اينچنين لب به لب و گوش به گوش
صد كه نه ! هشتصد و…
نهصد و… هرساعت بيش
به شماره در پيش
به شماره در جوش
همه در جوش و خروش
من ناقد همه جا گنگ و خموش !.
بشنو !
زلزله آمده است ؟!!!
… و اين صداهاي مهيب ؟!!!! »
من پريدم از خواب
رعد پنجشنبه شب چهاردهم
و شما خوابيديد ؟
۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۱
شعر از علیرضا آیت الهی

تا دور دست ها سبز
تا دور دست ها سبز
.

دلتنگ شب دشت شقایق

دلتنگ شب دشت شقایق
هنوزم می شه دل بست و هنوزم می شه عاشق شد
هنوزم می شه دلتنگ شب دشت شقایق شد
هنوزم می شه با آیینه ها از عشق نجوا کرد
دو رکعت زندگی را در کتاب عمر معنا کرد
هنوزم می شه در نبض زمین تشنه جاری شد
به آهنگ خوش باران ، بهاری شد ، بهاری شد
هنوزم می شه شب ها ، بی قرار بوی باران شد
به بزم شمعدانی ها شبی تا صبح مهمان شد
هنوزم می شه شور رویش بابونه را فهمید
هنوزم زندگی را می شه در چشمان صحرا دید
+++
هنوزم می شه شاعر بود و شعر تازه ای سرکرد
طلوع عشق را در غربت تردید باور کرد
هنوزم میشه احساس قشنگ یاس ها را چید
به بویش کلبه ی تنهایی خود را معطر کرد
میان بیت بیت هر غزل ، با یاد روی دوست
چراغ عاشقی افروخت ، تا دل را منور کرد
پلی زد از زمین تا آسمان آبی روشن
به شوق لحظه ی ناب اجابت ، دیده را تر کرد
++++
بیا تا بگذریم از شب ، سحرمشتاق دیدارست
نترسیم از سیاهی ها ، دو چشم ماه بیدارست
در این فرصت که باقیمانده بادل صاف و صادق شد
هنوزم می شه دل بست و هنوزم می شه عاشق شد
احمدفرجی۱۷/۲/۹۱

دشت شقایق
دشت شقایق

.