پرستوهای عاشق

مهاجرت
مهاجرت

چون پرستوهای عاشق می روند از این دیار
همچنان با بی قراری مانده ایم چشم انتظار
می کنند اندوه خود پنهان از هجر وطن
تا نبینند مام میهن با دلی اندوهبار
شوقشان پرواز کردن از کران تا بی کران
مهرشان با میهن و باشد همیشه پایدار
در نوردند آسما نها و خطر اندر کمین
افتخار عاشقانست و پریدن بهر یار
آن غریبستان بر آنان هیچ وقت ایران نشد
لیک بر نام آوران فرقی ندارد کار زار
این پرستوهای عاشق جانشان ایران زمین
هر کجا دستی بر آرند یاد و نام این دیار
۳/۱۰/۹۰
.

قدرت عینی

اقتصاد
national_geographic_09

 

قدرت تولید و کسب و کار را بر پا کنیم

مصرف بسیار را بی ارزش و افشا کنیم

 اقتدار ملت ﭐنگاه  در عمل  پیدا  شود

گر زبان توسعه بر مرد و زن انشا کنیم

اقتصاد پر توان با  امنیت  بالنده  است

هر تلاشی در مسیر کاروان اجرا کنیم

اختلافات و تفاوت منطق امروز نیست

خویش را در بی نیازی از تعلق ها کنیم

بر قراری  روابط  پاسداری از ضوابط

اصل نفع مردمان را لازم الاجرا کنیم

سعی در  اعتدال  و پایبندی  در  عدالت

 شهرت  بایسته را در کارها  ابقا کنیم

ساختار زندگی با عدل و ایمان  و درایت

می رساند نعمت و از شکوه ها پروا کنیم

۱۴/۹/۹۰.

غیبت هوشیاری

تا دور دست ها همه جا آبی
تا دور دست ها همه جا آبی

بعد از آن روزی که غايب گشت هوشياری ما
روح ماند اندر اسارت فکر دون شد رهنما
ما ندانستيم از اول قدر و شان ذات خويش
قصد بازیگر شدیم و غرق در پندارها
آنچنان اين اهرمن بر جسم و بر جان چيره گشت
تا که غاصب شد به خانه صاحب اصلی کجا
نفس می گويد ترا انديشه در آمال کن
آرزوهای فراوان خاطرات ناب را
در فزون خواهی بکوش و در زيادت ره بپو
چون در اين احوال باشی شاخصی و رهنما
گر بسويی می روی با عزم و ميل خويشتن
حاليا در غفلتی غاصب ترا گويد بيا
گر خميده پشت گشتی زير بار فکرها
روز آسايش نبينی او بيايد بارها
گر به دولت چشم داری چشمهايت می شود
روز نکبت کور گردی گويدت ای بی نوا
گر ترا سرور نمايد می کند صد قال و قيل
در سيه روزيت خندد اين شرور بی حيا
گر به کاری و به چيزی شهوتت غالب شود
عزتت را محو سازد بی هيچ شرمی وحيا
تا بدانجايی که کور شهوت و علت شوی
چون که پايانی ندارد نيست راهی در رضا
از عنادش دور خواهی از گريبانت شود
بايدت چله نشستن در رياضت سالها
تا نگردی زخمی خنجر ز دستش بی امان
بس بعيد است فهم بنمايی و بشناسی هوا
۶/۱۰/۸۳
.

تولد گل های سرخ و اطلسی

بهاران
بهاران خجسته باد

با روزگار جز به مدارا راه فرار نیست
در دوستی و دشمنیش هیچ اعتبار نیست
اکنون که نفسی میرسد از فراخنای جان
هوشیار باش که مجال قرار نیست
باش ساقی و در جمع دوستان بنوش
زآن می چو عمر می رود و پایدار نیست
امروز مهلتیست تا مجلس الفت به پا کنیم
فردا زوال جان و جز خشم روزکار نیست
گوش کن در نوبهار به ﭐوای چشمه سار
کان جز مرهم دل های ماندگار نیست
دل را به بانگ قناری در صبحد م سپار
گو نغمه ساز که معشوق ما راز دار نیست
بنگر پروانه را در تابش ا نوار ﭐفتاب
این نقش ها جز هنر پروردگار نیست
گم کرده راه خویش در انبوه شاخسار
اندر پناه سرو و کاج جای اضطرار نیست
مستی ز عطر گل در گل افشان بوستان
اینجا بهشت موعود دور از انتظار نیست
آمد فصل خزان چهره بستان گرفت رنگ
هر بار بشکل دیگری و فردوس پار نیست
این ساختار که دمادم به شکل و شمایلیست
آغوش مادری که مهرش بر شمار نیست

۱۸/۹/۹۰حیاتی
.