مهر و محبت برسد

در این سرای بی کسی شجریان
نگذاشتند صدایم به صدایت برسد
درد و اندوه نگاهم به نگاهت برسد
من و تو یک تن و یک قافله و همراهیم
گر شود یاری حق دست هدایت برسد
تو صبوری کن ای یار قدیمی همرزم
در دولت بگشایند و کیاست برسد
زندگی خوش گذرد اگر انصاف و عدالت باشد
تلخ باشد زمانی که کین و عداوت برسد
من و تو دیر زمانی است ساکن این شهر و دهیم
دشمن دین و وطن عقل و خرد بر سر عزت نرسد
صنعت و مزرعه آباد شود از من و تو
کشور از همت مردانه به قدرت برسد
یاد آور بهاران کز نفس باد صبا
چو برد سردی دی قهر زمستان نرسد
یک نشانی ز شهیدان مردانگی و غیرت بود
گر پاسدار شرفیم اهرمن و دد نرسد
چون کشیدیم بسی رنج پی راندن دیو
خوشدلیم دانه زحمت به درایت برسد
خانه عشق بسازیم و جوانمردی و شور
بر توانمندی ما ننگ و فلاکت نرسد
ما مسلمان و ایرانی و آزاده دلیم
رنج و محنت برود مهرو محبت برسد
۱۲/ ۱۱/ ۸۸

.

شریعت طریقت حقیقت

تکنوازی پیانو شجریان
ای که در سیر شریعت با دل و جان می روی
بهر لیلی همچو مجنون مست و بی پروا شوی
گر به دستورات دین عادت نمودی بی خطا
جسم و جانت با معانی می شود هم راستا
ساختار معنویت بر سه محور استوار
از شریعت با طریقت آید حقیقت پایدار
در طریقت جنگ های بی امان داری بدان
با سپاه نفس می جنگی و گردی خسته جان
چونکه فائق گشتی از بد شومی این ماجرا
آیدت وارستگی آسوده از میل و هوا
سومین سیر تکامل معرفت آید به پیش
خویشتن می شناسی و خدا را راز خویش
فعل و افکارت پس از آگاهی پروردگار
روشنی و نور گیرد جان جانان در کنار
سالک ما زین تردد واصل حق گشته است
وه چه زیبا می درخشدآنکه ایمان برده است
در حقیقت می رسی تو در سرای اقربا
گوش فرمان حقیقت شو که تا گردی رها
چهار دستو ر حقیقت لازم است در کارها
پاکی یک،راستی دو،نیستی سه،چهارم ردآ
پاک یعنی خانه پاکی جسم و تن پوشت پاک
پاک گفتار،پاک کردار،معشیت هایت پاک
راستی یعنی که تو از رهروان راه دوست
با وفایی،راستگویی هرچه داری وقف اوست
نیستی یعنی که تو دور از غروری و جفا
فطرتت راضی وتسلیم است در عزم خدا
در ردآ داری فضیلت خدمت مردم کنی
بی نیازی بی ریایی تکیه بر ایمان کنی
هر که در کوی حقیقت منزل و ماواء گرفت
دست از دنیا برید و جانب عقبی گرفت
۲۹/۱۱/۸۳

.

یاران خدا

Track16.Korashim!!s
بیا جانا شریک و یار باشیم
ز گلزار رخ هم شاد باشیم
بسوی مهر ورزی ره سپاریم
رفیق و همره و همکار باشیم
خوشا آنانکه در دلها نشینند
رفیقند و حبیبند و شفیقند
بهشتی خوی باشند این عزیزان
غم از دل می برد دیدار آنان
به هر جا می روند محفل فروزند
خداوندان شوق و شور و سوزند
در این دنیا ندارند مال و اموال
ولی در عشق دارند صد پرو بال
چو آنان بینی آنان خنده رویند
برایت نغمه های شاد گویند
ز شورستان غم ها دور باشند
به سر مستی عشق پر بار باشند
چو از دنیای فانی دل بریدند
ز زندان جهان آزاد باشند
بیا جانا ره نیکان بگیریم
ز دنیا دوستان حاصل نگیریم
چو آنان غرق دنیای زوالند
ز هستی ساقطند و پایمالند
ره آنان که یزدان را ببینند
به هر دم مرگ و هستی را بچینند
کسی کو می کند هر دم خدا یاد
بدان او عاشق است گردیده آزاد
۱/۱۰/۸۳

.

دلم برای اون روزا خیلی خیلی تنگ شده ….

شهری که تو نیستی فرشته
دلم برای اون روزا خیلی خیلی تنگ شده ….
ما بچه های کارتون های سیاه و سفید بودیم
کارتونهایی که بچه یتیم ها قهرمانهایش بودند
ما پولهایمان را می ریختیم توی قلک های نارنجکی و می فرستادیم جبهه
دهه های فجر مدرسه هایمان را تزئین می کردیم
توی روزنامه دیواری هایمان امام را دوست داشتیم
آدمهای لباس سبز ریش بلند قهرمان هایمان بودند
و عراقی های شکم قلمبه را که می کشتند توی سینما برایشان سوت می زدیم
شهید که می آوردند زار زار گریه می کردیم
اسرا که برگشتند شاد شاد خندیدیم

ما از آژیر قرمز می ترسیدیم
ما به شیشه خانه هایمان نوار چسب می زدیم از ترس شکستن دیوار صوتی
ما توی زیر زمین می خوابیدیم از ترس موشک های صدام
ما چیپس نداشتیم که بخوریم
حتی آتاری نداشتیم که بازی کنیم
ما ویدیو نداشتیم
ما ماهواره نداشتیم
ما را رستوران نمی بردند که بدانیم جوجه کباب چه شکلی است
ما خیلی قانع بودیم به خدا
۰
صحنه دارترین تصاویر عمرمان عکس خانم های مینی ژوب پوشیده بود توی مجله های قدیمی
یا زنانی که موهایشان باز بود توی کتاب های آموزش A.B.C.D
زنهای فیلمهای تلوزیون ما توی خواب هم روسری سرشان می کردند
حتی توی کتابهای علوممان هم با حجاب بودند
ما فکر می کردیم بابا مامان هایمان ما را با دعا کردن به دنیا آورده اند
عاشق که می شدیم رویا می بافتیم
موبایل نداشتیم که اس ام اس بدهیم
جرات نداشتیم شماره بدهیم مبادا گوشی را بابا هایمان بردارند
ما خودمان خودمان را شناختیم
بدنمان را
جنسیتمان را یواشکی و در گوشی آموختیم
هیچکس یادمان نداد

و حالا گیر افتاده ایم بین دو نسل
نسلی که عشق و حال هایشان را توی شهر نو ها و کاباره های لاله زار کرده بودند
و نسلی که دارد با فارسی وان و من و تو و ایکس باکس و فیس بوک بزرگ می شوند
و هیچکدامشان مارا نمی شناسند و نمی فهمند.

گشتیم همگی رئیس خانه

Atahualpa
زیبایی تو چه دلبرانه
زشتی ببرد به یک نشانه
چند بار بگفتمت رها باش
زین رنگ و لعاب ناشیانه
یک عمر ترا اسیر خود کرد
عبرت نکنی به صد بهانه
بر بام غرورت ار نشاند
رندانه ترا کند روانه
افتی به درون چاه غفلت
گردی اسیر دام ودانه
هر کس به خیال خویش دانا
زندانی فکر بی کرانه
از دیدن روی دوست محروم
بیماری و درد بی نشانه
دارنده برای ما بنا کرد
صد گلشن و باغ جاودانه
گشتیم به حریم دوست مهمان
روزان و شبان شادمانه
این حرمت و این عزیزی ما
بر پا ز یار مهربانه
تا آنکه عنان به دست ما کرد
گشتیم همگی رئیس خانه
آن روز خوش و بهار خوش رفت
هر کس بزند ساز و نوای خودسرانه
آن نظم و نظام ها فرو ریخت
بی نظم و حساب و جاهلانه
اکنون هر آنچه هست زشت است
زشتی شده چهره زمانه
از دین و مذهب و هر آئین
بازیچه کفر وگناه و غافلانه
باید بریم دست دعا سوی خداوند
باز آرد آن عزت و آن عشق یگانه
ما را به تن و روح و روان پاک نماید
ﭐن مرغ سفر کرده باز ﭐید سوی ﭐشیانه

۳۰/۶/۹۰

.

آزادگی

وا دل من مرضیه
دست و زبان بسته را چند شود کنی مهار
برگ خزان و برف دی می رود و رسد بهار
عزم جهان در این زمان طلوع آزادگی است
خروش مهر و دوستی مسیر همبستگی است
کهنه جهان بین هنرش بساط زور و قلدری
کنون فصل دوستی مهرو وفا برادری
غرور ما نشد زبون ز خوی حیوان صفتی
نگر صلابت خرد عدالت و برابری
شکست حریم ستم و فریب و نیرنگ زنی
شرافت آ دمیان حفظ حقوق دیگری
بهار آزادی شد جوانه زد صلح و صفا
ریخت حصار بندگی شعور و عزم شد به پا
ارزش ذات بشری طلایه دار حق شدن
به راستی قدم زدن فضیلت عیان شدن
به دوستان راستین دست برادری دهند
به گمرهان بی خرد روی سوی شفا برند
عقل و خرد نشانه ای برای نیک زیستن
مذهب و عشق آتشی ز شعله اش سوختن
۱۴/۶/۹۰

.

مرغ سلیمان

بیکران معروفی
از باده چشمانت سیراب شود جانم
از مستی این باده در رقص و خروشانم
امروز به دیدارت بشگفت گل جانم
فردا نباشی تو چون روح پریشانم
آهنگ کلام تو موسیقی باران است
بر لوح دلم جاری موزونم و خندانم
من خسته درون خویش بیزار از این عالم
هر دم که ترا بینم سرمست و غزلخوانم
دیدم که دلم پر شد از نور نگاه تو
من غرقه این نورم آفتاب تابانم
جانا ز که آوردی این مستی جاویدان
ساغر شده در دست این ساقی مستانم
من عشق ندانستم ترا دیدم و دانستم
از مرحمت عشقت مجنون بیابانم
با من غریبی و از طایفه ی رندان
زین غربت جان افزا درمانده و نالانم
روزی وجودت را چون جان ببرم گیرم
آنروز نمی دانی چون مرغ سلیمانم
۱/۲/۸۵

.

شیدایی ۲

قطعه کو کو معروفی
قلبم به جمال نازنینت شاد است
در لحظه دیدار ز غم آزاد است
بر چشم خمارت چشم من مشتاق است
مسحورم و دل در کف من بی تاب است
باچشم تو من به رقصم و درشورم
سرمستی من از آن شراب ناب است
آنروز که ریختی اشک زان چشم قشنگ
پر خون کردی دلم ببین خونابه است
هر شب نروم به خواب بی یاد تو من
با یاد تو این دو چشم من بی خواب است
می ترسم اگر نبینمت من روزی
مردن آن روز به از ندیدن مهتاب است
ای عشق نگر مرا اسیرش کردی
دانستی در اسارتش دل شاد است
ای عشق تو آگاه شدی از غم من
با غصه کنار او دلم شاداب است
موجی کوچک بودم و در کنج و کنار
توفانیم و آرامش من غرقاب است
ای عشق نشاندیم چرا چشم به راه
بی نور حضور او جهانم تا ر است
ای داد از این عشق و جنون و مستی
با ظاهری آرام و در دلم فریاد است
شیدا شده بر نگار دل داده به غیر
گر بر حرمش روم گنه بسیار است
من شاکر و شیداو رسوا شده ام
این عشق چو خورشید جهان انواراست

۲۶/۱/۸۵

.

شیدایی

رویاهای ۵ معروفی
حاصل عمر مرا فرصت ديدار تو برد
منتظر گشتم و مجنون بلکه رخ بگشايی
من چه شب ها در الفت سر زلفت بستم
تا تو باشی و ببينی شده ام شيدائی
درد و هجران تو با من سخن از وصل نگفت
هر چه از سوی تو آمد سر به سر رسوايی
من به ياران سخن از حسن و جمالت گفتم
وه رسانده است خدا يار پری سيمايی
قصد کوی تو نمودم دل ز بختم بگريست
نه نشانی ز تو ديدم يا نبود آوايی
من چو محروم ز ديدار تو گشتم همه عمر
دل خوشم گر تو بيايی به خيالم گاهی
گر سزاوار شوم تا رخ زيبای تو بينم
بنده لطف تو باشم منت است گر آيی
دل به سودای تو جانا چه شبان تا به سحر
زار ناليد و پيامی نرسيد از جايی
مست ديدار تو گشتم همه جانم شد چشم
همه جا چشم چرانم شده ام هر جايی
دل از اين محنت هجران لب به گفتن نگشود
شده ام عشق و صبوری دل بی شکوايی
شوق ديدار نخستين تو شيدايم کرد
نتوان گفت به هر کس رمز اين بينايی
۶/۹/۷۹
.

زرآباد

قطعه دو ضربی خرم-معروفی
به زر گشتی تو آباد ای زر آباد
زر و زیور نهادند نامت آباد
در اینجاست مرقد پاک و مطهر
علی اضغر زر موسی بن جعفر
ز جور راهان و ماستان و وکدر
ز هر چه خوش بدیدی هست برتر
به روی سبزه پا در راه داری
به چالاکی به هر جا پا گذاری
به ناگاه پای خود در آب بینی
بترسی خود به یک تالاب بینی
به آب و سبزه اینجا هست نمناک
بگویند نام فرش سبزه را چاک
کنارش تپه ای زیبا و خرم
حصاری از درختانش فراهم
مناری سبزو حسکن سره نام
بگردی بی قرارش صبح تا شام
پسینچال در میان حلقه کوه
تو گویی کوه صدا آید که کوه کوه
شدی عازم به کو بن از پس جو
خروش چشمه ای جوشان در آن سو
ز آب چشمه خود سیراب می کن
به آنی گرسنه ای بی چند و بی چون
کسی را گفتم از زر تو چه دانی
حکایت کرد برایم داستانی
شوی آراسته با زیب و زیور
شوی آسوده با جمع کردن زر
خیالت راحتست و جانت آزاد
که هر کو شد غنی باشد دلش شاد
بگفتم شادی زر می نپاید
ز دستت رفت جایش غم بیاید
نخواهم لذت میرا و ناپا
به بادی کان رباید خرمن ما
من آن شادی که بر جانم نشیند
همیشه هست و خسرانی نبیند
من آن زر خواهم انجا هست پیدا
میان کوه و دشت و باغ و صحرا
بیا زر بین بهشتی بین زرآباد
به خاکش پا بنه دل را بکن شاد
خوشا آنجا غم او باشد و بس
غم دنیا رها کن یاد او بس
ز راهی دور دیدم روی خشچال
بمانده تاج برفش سال تا سال
کنار این بزرگ راست قامت
بلندی بالای دیگر با صلابت
که بر تاجش عیان دو زوج زیبا
تو گویی شاهدند و ناظر آنجا
بنامند نامشان ابرس داران
دو تا با عمر بیش از یک هزاران
شدند ناظر به احوالات مردم
که شادیشان میان غم شده گم
چگونه پای در دنیا نهادند
چگونه دست از دنیا کشاندند
از این مردم آثاری نماند
چه کس ماند کس نداند دوست داند
همانا ما به چشم او را نبینیم
درون سینه با عشقش عجینیم
شدم من عاشق روی زرآباد
منم عاشق هر آنچه کردی آباد
نام های محلی : جور راهان ، وکدر، ماستان ،کوبن ،پس جو، حسکن سره
ابرس دار: سرو گوهی
خشچال : از قلل رشته کوه البرز بیش از ۴۰۰۰متر
زرآباد : از روستاهای رودبار الموت

.