طارم ، رودبار، منجیل

طارم ، رودبار، منجیل
شب گذست از نیمه و درآسمان مهتاب بود

کودکی آغوش مادر بی خبر در خواب بود
طارم آن شب آخر فصل بهارو آسمانش بیقرار
از دل خاکش فغان آمد که می سازد زمین تار و مار
رودبار غافل که فردا کودکان بی پدر
می روند دنبال مادر تا از او گیرند خبر
شهر منجیل شد اسیر قهر شوم زلزله
مردمش مدفون به خاک و جان شیرین در تله
در چنین اوضاع زمین هرآنچه در سر داشت گفت
شهر ویران شد هزاران تن به زیر خاک خفت
مردم از هر سوی ایران بهر همدردی روان
می سپردند از دل و جان دست یاری بی امان
سالها بگذشت از آنروز و چقدر آموختیم
از برای حفظ جان چشمان بر در دوختیم
خانه های امن تر گر ساختیم شاید دگر
چون زمین لرزد نگرید چشم ما خون جگر
 ۱/۴/۹۵

عمر ما و زمین

عمر ما و زمین
چرخش و عمر زمین اکنون پنج  میلیارد سال
عمر ما چند  لحظه  در مقیاس  او دارد مجال
چهل و پنج میلیارد سال وضع زمین در آسمان
آتشین   گوی   سرگردان    درون   کهکشان
راز چرخیدن به دورش سطح او را سخت کرد
صد هزاران دره و کوه و فلات  و دشت  کرد
گوی سرگردان دیگر  در  اصابت  با  زمین
آفرید  دوران  یخبندان   هر  جا  در  کمین
چون هزاران در هزاران سال یخبندان گذشت
آب و دریا ؛ چشمه ساران شد روان در کوه و دشت
عمر انسان گر هزاران سال باشد در زمین
من که حیرانم از این شرمندگی وضع حزین
با   چنین  عمر  مثال  کف  یا گرد و غبار
در خودم هستم  اسیر و در غروری پایدار
من خودم را اشرف مخلوق نامیدم  عبس
همچو مرغ در بند زندان  تنم یا  در قفس
من  خجالت می کشم  شرمنده ام از بودنم
روح جاویدان به من بخشید و راندم از تنم
تا  “من”  دیگر  ز دنیا  برگزیدم  رفتنی
در چنین احوال بیمارم ، ضعیف و مردنی
گر به خود آیم ؛ ز خود رانم تن مرگ آفرین
در کنار ماه و خورشید و زمینم همنشین
۲۴/۳/۹۵

مهربانی

مهربانی

شدم بینای دل از مهربانی

نمی جویم  طریق ̗ ناتوانی

به صحرا و سرابش دل نبستم

 به  نور و آفتابش  پای بستم

 به لذت های دنیا  خو  نکردم

به غوغایش ره ،همسو نکردم

غریق شوکتم در خانه ی دل

به مستی می و میخانه ی دل

نهانم تابشش از تابش  جان

چو خورشید از فروزانی دهد جان

خوشم با ناخوشی و شادمانی

کزین اضداد می جویم جوانی

 خراب ̗ مستی و بی حاصلی را

نرفتم  راه  و دور باطلی  را

صراط مستقیمم  شاه  خوبان

منم در آستانش شاد و خندان

کنار دیگران آرام  و راحت

به یاران داده ام دست رفاقت

نباشم قاضی و گویم قضاوت

به دام” من” بیفتم  تا قیامت

“منیت” حاصلش بیماری جان

بمیرد  ذره  ذره  تا  به  پایان

جماعت دام” من” را چون بسازند

در این  زندان و بد بختی  بسازند

ندارند چاره ای جز درد ومحنت

نبینند  روزگار  با  طراوت

اسیر زرق و برق  روزگارند

در این آشفتگی ها بی قرارند

نمی دانند خرد در جان آنهاست

که نادان خرد یک عمر تنهاست

متاع و ملک و مال و جاه و دنیا

به  نا پایندگی ها  ، گشته  بر پا

۱۸/۲/۹۵

 

امنیت ایران

امنیت ایران

کمتر بزنیم  انگ  به  حکام  سیاست  که  چنین  است  و چنان است

زندان ̗ سیاه مردم  ̗  در بند به از زندگی و بودن در جنگ عیان است

بنگر شده ماتم زده غارت شده در شهر و دیارش افغان و عراقی

دیگر  نتوان  دید  به  همسایگی  ما  که  آباد شود خانه و باغی

مردان   و  زنان  خانه  به  دوش  در  به   در ̗ دشت  و بیابان

نه  خواب و  خوراکی  نه  فردای  نجاتی  شده وامانده و حیران

تا  چشم جهان کور شده  داعش آدمکش و جانی است به میدان

گردن  بزند  مرد  و زن  و کودک بی کس نه عذری نه پشیمان

ویران  شده  تا  سوریه  لبنان و عراق خاک  ̗ فلسطین به یغما

آخر به کجا می رسد این جرم و جنایت چنین رسم بشر گشته هیولا

اکنون اگر خانه ما کشور ایران که در امنیت و صلح و ثبات است

آرامش آن در گرو صبر و شکیبایی مردم به ایمان و نجات است

باید  در این  سلسله  جنبان سیاست  چنین معرکه گیران  جنایت

هوشیار بمانیم  و بگیریم ره مصلحت و صحبت یاری به  درایت

۲۹/۱۰/۹۴

از نفس بپرهیزی و تا عشق بر انگیزی

از نفس بپرهیزی و تا عشق بر انگیزی

با نفس نه  خوش باش  و نه  غمگین  فقط   شک  و گمان است 

چیزی   که   عیان   است    چه    حاجت    به    بیان      است

از   “خود”   هر  آن   دیدی   و  در  حافظه   تصویر   کشیدی

در  ذهن  تو  آن  خاطره  و نقش  بماند ،  قاضی   تو   آن  است

این  خاصیت  ذهن  غریزی  و  از  آن   نیست   مجرای   گریزی

زین مخزن لبریزهمان  درد  و  ورم محنت و غم  در فوران  است

آن    چیست  که  پیدا  و  نهان   ساکت  و   آرام   و   تو   غافل

 آن عشق  ̗ خدائیست که در ذات  تو بنشسته واو صاحب آن است

 از  نفس  بپرهیزی  و  تا  عشق   برانگیزی   و  آرام   بگیری

این   مرحمت  و  راه رهائیست  کان  ماهیت  جان  جهان  است

۱۵/۸/۹۴

مردم ایران

مردم ایران

شدیم ما  مردمان  پاک  ایران

اسیر دست بدخواهان و رندان

هزاران مشکل و معضل داریم

کدامش حل کنیم حیران و زاریم

رویم  دنبال  تحصیلات   لازم

سپس با مدرک  و بیکار دائم

نمی دانیم چه باید کرد و تدبیر

کجا باشد خطا از کیست تقصیر

خلاصه می شویم سربار خانه

پدر  مادر بگیرند  هی  بهانه

به فکر آشنا پارتی می گردیم

که دیگر بیش ازین علاف نگردیم

به کاری عاقبت مشغول باشیم

کنیم شکر خدا  مقبول  باشیم

بگوئیم با کمی فیس  و افاده

به گوش مستمع با قلب ساده

که آسانست  پیدا  کردن  کار

برو  دنبال  رندان   طمعکار

در ایران گر بخواهی زندگانی

نباید  ساده  و  ترسو  بمانی

دراین اوضاع فقط ماییم گنهکار

که در تاریخ از ما هست بسیار

همیشه در فقیری زنده هستیم

به کار مصلحت پاینده هستیم

نجوییم روز خوش در زندگانی

بگوییم هرچه هست و نیست فانی

ببینیم مردمان  آن سوی دنیا

به  هوشند و خردمند و توانا

به کار علم و صنعت خبره هستند

به سختی و به محنت چیره هستند

ز  بینش  آدمی  مشکل گشا شد

که ده ها درد بی درمان دوا شد

که  شد فرزند  نیک روزگارش

هزاران کس برند بهره ز کارش

ولی آگاه باید بود و هوشیار

همین انسان نامی هست دغلکار

بسازد تانک و توپ ابزار کشتار

زند بر فرق  محرومان  و بیمار

بباید  هم  قوی بود و غنی بود

نباید  در عذاب  و مردنی  بود

۲۱/۷/۹۴

آل سعود

آل سعود

این نشان از یک جنایت بود از آل سعود برجای ماند

یک خیانت در امانت بود از آل سعود بر جای ماند

حاجی غافل چه می دانست ؟ آنان قصد جانش کرده اند

چون اسیری در اسارت بود از آل سعود بر جای ماند

زیر دست و پا نفس می رفت جانها رو به سردی می رسید

آنزمان آنجا جهنم یک قیامت بود از آل سعود بر جای ماند

این نشان ننگ بر جانی بماند تا جهالت حاکم است

مردمان آگاه و می دانند رذالت بود از آل سعود بر جای ماند

۴/۷/۹۴

معلم فداکار حسن امید زاده

معلم فداکار حسن امید زاده

 

امید ما امید زاده

دلاور مرد آزاده

همان آموزگار خوب

برای کودکان محبوب

ببیند ناله و فریاد

ز هر سویی به راه افتاد

میان شعله ها شاید

صدای کودکان آید

شود خود شعله سرکش

رود در داخل آتش

کند آزاد هر کودک

به زحمت اندک و اندک

سرانجام سوخت اندامش

نشست درد بر تن و جانش

نگفت از درد خود با کس

ولی نشنید ﻤ̗ر از کس

پس از عمری فداکاری

ندید غمخوار و دلداری

فنا رفت جان شیرینش

گلی از  گلشن  بینش

۱۸/۶/۹۴

                                                                                                                                    

شرطیت

شرطیت

شرطی شده ایم کجای کاریم ؟

انگار از خدا خبر نداریم !

شرطی یعنی دلبسته به تکرار

صبح ها پاشدن تا نیمه شب کار

 تکرار میشه  فرداها دوباره

این شکل و نمای بد قواره !

حالا   فهمیدی قصه نمی گیم

از عادت و درد و غصه می گیم !

شرطی شده ایم کجای کاریم ؟

انگار از خدا خبر نداریم !

شرطی یعنی می دونیم کی هستیم

 در فکر و هوای چی چی هستیم

می شیم خیره رو نقطه ی کوری

تو رویاهامون دنبال ̗  حوری !!

یک وقت الکی میگیم می خندیم !

چون ذره ذره داریم می گندیم !

 

شرطی شده ایم کجای کاریم ؟

انگار از خدا خبر نداریم !

داشتی تو چیزی به من می گفتی ؟؟

از اینور و اونور حرف مفتی !!

ما از همه جا از تو و هرکس

درد مشترک داریم و بی کس ؟

شرطی همینه ، یعنی غریبیم

از عشق و محبت بی نصیبیم !

شرطی شده ایم کجای کاریم ؟

انگار از خدا خبر نداریم !

دنبال دوا ، دعا ، می گردیم

جادو جنبل و خدا می گردیم !

دورو برتو کمی نیگا  کن ،

روزای خوش و ز غم جدا کن

هی کارمی کنیم بازم می لنگیم ،

واسه هیچ و پوچ با هم می جنگیم ؟

شرطی شده ایم کجای کاریم ؟

انگار از خدا خبر نداریم !

اصلا ی دونه  یادت  نمی یاد؟

هر چی یادت هی غم و غمباد!

چون تو شهر ما شادی گناهه

آزادی حروم ، دل بی پناهه

چند روز توی سال شنگول وشادیم؟

چند روز غمارو به باد دادیم؟

شرطی شده ایم کجای کاریم ؟

انگار از خدا خبر نداریم !

 چسبندگی ها مون  جور و واجور

وابسته به سنت، مذهب و زور

من ایرانیم ، ترکم ، بلوچم

ندارم اختیار و هیچ و پوچم

وابسته به اجداد و تباریم ،

اما  از  خدا  خبر نداریم!

شرطی شده ایم کجای کاریم ؟

انگار از خدا خبر نداریم !

اما چی بگم تو دوست داری

این زندگی و هر چه  داری!

یک روزی اگر ازت بگیرن

می میری نمی خوای گل و گلشن !

دوست داری کی باشی یا چی باشیم

با شرطی خود نمونه باشیم !!

شرطی شده ایم کجای کاریم ؟

انگار از خدا خبر نداریم !

آدم می تونه شرطی نباشه

با عشق و صفا زنده باشه

از دنیای کوچیکش جداشه

مثل رودخونه دریایی باشه

یک لحظه نیگا کنیم کجائیم؟

با پای پیاده ، یا سواریم  ؟

شرطی شده ایم کجای کاریم ؟

انگار از خدا خبر نداریم !

از شهر و دیارت چی میدونی

شاید عمری غلط می خونی !؟

فهمیدی که عقل به سن و سال نیست ؟

به درس و سواد جاه و جلال  نیست ؟

باید  بدونیم  که  خود  پرستیم

مشروط به هوای نفس هستیم!

شرطی شده ایم کجای کاریم ؟

انگار از خدا خبر نداریم !

این عینک و از چشات وردار

تا پاک  و زلال  بشی و بیدار

این فرق میکنه که عاشق هستیم !

شیدا به  خدا و شور و مستیم !

شرطی شده ایم کجای کاریم ؟

انگار از خدا خبر نداریم !

۱۸/۵/۹۴

دانش آموخته بیکار

دانش آموخته بیکار

من ̗ غارت زده  در  خانه خود زندانم

می کنم  ترک  دیارم  غربتست ایرانم

دانش  آموخته  بیکار منم  در پی کار

چون قماریست  که از گفتن آن نالانم

سالها درطلب کار سربه هر کوی زدم

بر در بسته  رسیدم  از خودم  حیرانم

چکنم چاره ندارم ترک  یاران  بکنم؟؟

تو  نگو  بی وطنم من مرنجان جانم

من خطا کارشدم چون پی دانش رفتم!!

بی سوادان سرکارند تو نگو می دانم !!

شوق پرواز چومرغان هوا در سرمن

می روم در دل دریا  مانده  در توفانم

مثل من هست هزاران  درین گورستان

تو مخوان بی سر وپایم که چرا  ویلانم

می کنم هجرت از این دخمه و تاریکی ها

گم شوم در دل خورشید و کز  او تابانم

هست قانون و حساب درکف ارباب جفا

ندهند  مدعیان  را  که  منم    خواهانم

می روم فصل خزان و می رسم فصل بهار

من   که   از   آمدن   چلچله ها   مستانم

۹/۵/۹۴